|
ششم و متوسطه اول
|
||
|
آگاهی انسانی، آگاهی اجتماعی |
گر نمی دانی بدان غم در دل تنگم خانه کرده
کس نکرده با دلم کاری که غم جانانه کرده
خود تو دانی و دل من کز تو غم شد حاصل من
گرچه در هر محفلی ای فتنه مرا دیوانه خواندی
گر نمی دانی بدان عشق تو مرا دیوانه کرده
عشق تو را در سینه ام با خون دل پرورده ام
از بی وفایی های تو در کوی جنون ره برده ام
اکنون که بی جرم و گنه سوزانده ما را
ای دل مکن بهر خدا با او مدارا
کنون که امیدی به سینه ندارم
بگو چه کنم ... بگو چه کنم؟
اگر دل خود را به او نسپارم
بگو چه کنم ... بگو چه کنم ... بگو چه کنم؟

|
|