|
ششم و متوسطه اول
|
||
|
آگاهی انسانی، آگاهی اجتماعی |
هنگامی که تشنگی بر زنان و کودکان و یاران غالب شده بود،
امام به عباس بن علی گفت که با گروهی بروند و آب بیاورند. با
سی سوار و بیست پیاده، بیست مشک همراه بردند. پیشاپیش
آنان، نافع بن هلال مرادی بود.
عمرو بن حجاج که مسئولیت داشت از برداشت آب جلوگیری
کند، گفت: کی هستی؟
گفت: نافع بن هلال.
پرسید برای چه آمدی؟ گفت: آمده ایم از آبی که بر ما بسته اید
بیاشامیم.
گفت: بنوش. گوارایت باد. گفت: در حالی که کودکان و زنان و
همراهان تشنه اند، چگونه بنوشم؟
گفت: برای آنان راهی نیست. کار و مأموریت ما همین است که
آنان از این آب نیاشامند.
نافع بن هلال و عباس بن علی به طرف آب رفتند. عمرو خواست
جلوگیری کند. بر او شوریدند و عده ای از افراد او را کشتند. او عقب
نشست. مشک ها را پر آب کردند و به اردوگاه بازگشتند.
کودکان و زنان و همه ی یاران در انتظار آب بودند. وقتی آمدند و
دیدند موجی از شادمانی چهره ی عباس را پوشانده و مشک های
پر آب بر اسب ها و شتران است، مطمئن شدند که مأموریت به
خوبی انجام پذیرفته است.
سپاه عمر بن سعد در برابر، موضع گرفته بودند. در آن سو که
سپاه عمر بن سعد بود، بیابان از جمعیت سیاهی می زد و در این
سو، گروهی معدود که با رفتن و کناره گرفتن یاران نیمه راه و
انسان های نیمه تمام ، در همان حد و تعدادی بودند که از مدینه
آمده بودند.
|
|