|
ششم و متوسطه اول
|
||
|
آگاهی انسانی، آگاهی اجتماعی |
آرامش و شکوه زینب کبری در این بود که راز شهادت را می دانست
و نگاه دورپروازش، افق های دور دست را می نگریست.
شاه عبداللطیف در باره ی شهادت سروده است:
رنج و شهادت سراسر «نـاز» است.
رنــدان، راز کربــلا را درک می کنند.
زینب کبری به خوبی می دانست که دشمنان خانواده ی پیامبر در
انتظارند تا کوچک ترین واکنشی یا کلامی را جستجو کنند، که نشانه ی
ضعف و یا پشیمانی خانواده ی پیامبر باشد. با نگاه به پیکر برادرش گفت:
اَلّلهُمَّ تَقَبَّل هذا القُربان
(خداوندا! این قربانی را قبول کن.)
علی بن حسین، سینه اش تنگ شده بود و باران اشک مجالش
نمی داد.
عمه اش، زینب کبری از او پرسید: پسر برادرم، تو را چه می شود؟
گفت: می بینم که پیکرهای شهدای ما، رها بر خاک افتاده است.
زینب کبری گفت: از آنچه می بینی، نالان مباش. به خداوند سوگند،
این پیمانی است از پیامبر خدا به جدّت و پدرت و عمویت. خداوند از
مردم پیمان گرفته است؛ مردمی از این امت، که فرعون های زمین
آنان را نمی شناسند، اما فرشتگان آسمان آنها را می شناسند، این
پیکرهای پاره پاره و خونین را جمع می کنند. در این سرزمین، بر فراز
مرقد حسین، پرچمی نصب می کنند که هیچگاه کهنه نمی شود و
در گذر روزها و سالها، آسیب نمی بیند و پیشوایان کفر و پیروان گمراه
آنان، می کوشند که آن را محو کنند، اما همواره اثر آن بروز می کند و
تعالی می گیرد.
نزدیک غروب آفتاب شده بود که کاروان آزادگان به سوی کوفه حرکت
کردند. روز عاشورا، شب عاشورا و شب تاسوعا را تلخ و سنگین
گذرانده بودند.
امام سجاد که همواره به رغم تب و التهابی که داشت، نگران زینب
کبری بود، گفت: شب یازدهم، عمه اش نماز شب را نشسته خواند.
|
|