|
ششم و متوسطه اول
|
||
|
آگاهی انسانی، آگاهی اجتماعی |
افروخت مشعلی،
شب را به نور شعله منوّر ساخت
و پشت پلک پنجره ها را تا سپیده دم
فریاد برکشید:
«ای خواب رفتگان،
«از پشت پلکتان بتکانید؛
«گرد قرون مانده به مژگان را.
فریاد کرد و گفت:
«ای چشم هایتان،
«خورشید زندگی؛
«خورشید از سراچه ی چشم شما شکفت.
-اما،
یک پنجره گشوده نشد،
یک پلک چشم نیز،
و راه،
راهی نه جز ادامه ی اندوه،
و خیل خوابِ خستگی و رخوت
افتاده روی پلک کسان چون کوه
|
|