ششم و متوسطه اول
 
 
آگاهی انسانی، آگاهی اجتماعی  
 
 

افروخت مشعلی، 

شب را به نور شعله منوّر ساخت 

و پشت پلک پنجره ها را تا سپیده دم 

فریاد برکشید: 

   «ای خواب رفتگان، 

   «از پشت پلکتان بتکانید؛ 

   «گرد قرون مانده به مژگان را. 

فریاد کرد و گفت: 

   «ای چشم هایتان، 

   «خورشید زندگی؛ 

   «خورشید از سراچه ی چشم شما شکفت. 

-اما، 

یک پنجره گشوده نشد، 

یک پلک چشم نیز، 

و راه، 

راهی نه جز ادامه ی اندوه، 

و خیل خوابِ خستگی و رخوت 

افتاده روی پلک کسان چون کوه 

  


برچسب‌ها: مشعلی در سیاهی شب, خورشید از سراچه چشم شما شکفت, حمید مصدق, ادبیات معاصر
 |+| نوشته شده در  یکشنبه ۲۸ تیر ۱۳۹۴ساعت 0:20  توسط بهمن طالبی  | 
  بالا