|
ششم و متوسطه اول
|
||
|
آگاهی انسانی، آگاهی اجتماعی |
می خواهم از یکی از کسبه ی خیابان اسماعیل بزّاز
یادی کرده باشم که سالهاست جهان را به کاسبهـای
دیگر واگذاشته و بار سفر آخرت را بسته است.
«شاغلام»،مستأجر پدر بود.یعنی وقتی پدر آن خانه
را خرید،او یکی از دکان های آن را در اجاره داشت.چون
پالوده می فـروخت به «غـلام فالـوده ای» معـروف بود.
البته لقب دیگری هم داشت و آن «غلام آتشـی» بـود.
مثل اکثر لقب هایی که در جنـوب شهـر می ساختنـد،
واقـعـا" لغـت دیگـری نبـود که بتوانـد به این کوتـاهی و
رسایی شخصیت او را نشان دهـد. قَدّی نسبتـا" کوتاه
و انـدامـی ورزیـده داشـت. بـه شـدّت عـصبـی بـود، بـا
کوچکترین بهانه ای دعوا راه می انداخت و روزی نـبـود
کـه اقـلا" شـاهـد یکـی دو درگیـری زبـانـی و بدنـی او
نباشیم.
اصـلا" حرف کـه مـی زد بـا آدم دعـوا داشـت. لـقـب
سومی هم داشت که البته محترمانه تر بود و مردم در
حضورش او را به این لقب می نامیدند و آن «شاغلام»
بود.
پالوده ای کـه این مـرد درسـت می کـرد،بـه تـصدیق
هـمـه ی قـدیـمـی هـا کـه خوراک را مـی شنـاختـنـد،
عالی ترین پالوده ای بود که در تهران ساخته می شد.
تا جایی که می دانم پالوده ی تهرانی با مرگ شاغلام
از صفحه ی روزگار محو شد.

شاغـلام با عشق واقعی، منتظـر بهـار بود که کالای
خود را عرضه کند. در تمام مدت فـروش پالوده که حتی
تـا مـاه هـای اول پایـیـز هـم طـول مـی کشیـد، بسیـار
سرزنـده،فعـال و پـر جنـب و جوش بـود، ولی وقتی بـه
خاطر سردی هـوا فروش پالوده تـعـطیل می شد،او به
قول اهالی خیابان «تـو لَـک» می رفت! دیگر نمی شد
حتی با او دو کلمه حرف زد!به صورت خمیده در خیابان
راه می رفت و حتـی لبـاس مناسبـی نمی پوشیـد، و
البته دعوا هم می کرد!
تمـام مـواد پـالـوده را خودش آمـاده مـی کـرد. انـواع
شربت ها: شربـت آلبالـو، زعفران، گلاب ... همه را در
همان مکان می پخت. تخم شربتی در جای مخصوص
خـود و نشاسته به همچنین.
نشاسته را می پـخت و با یک «پـِرِس» چوبی آن را
از سوراخ های ریزی رد می کرد و مستقیما" به داخل
آب سـرد می ریـخت. چنـان تزیینـاتی بـه دکـان خود و
اطراف بساط پالوده می داد که گویی برای فرزنـد خود
حجله ی دامادی آماده کرده است.

وقتی مشتری مراجعـه می کرد، «لُنگ» مخصوصی
را کـه یـک ســرش زیـر «تُـوِه» یـخ بــود روی پـای خود
می کشید. تُوِه، قطعه یخ بزرگی بـود که از یخچال ها
می آوردنـد. با ارّه ای که به صـورت کمان بود و در دو
سـر خود دو دستـه ی چوبـی داشـت از آن قـالـب یخ
می تـراشید و در همان لـنگ به اندازه ی مورد احتیاج
جمـع می کـرد، و بـعـد از آن داخل کاسـه ای چیـنـی
می ریخت. با چنان عشقـی و وسواسـی نشـاستـه،
شربت، تخم شربتی، گلاب و ... به آن اضافه می کرد
که بیشتر به «عشق بـازی» شبیه بود تا کاسبی. در
حقیقت کاسه را با عشق پر می کرد.
در کوچه و خیابان
عباس منظرپور

|
|