ششم و متوسطه اول
 
 
آگاهی انسانی، آگاهی اجتماعی  
 
 

 

   خانواده ی صَفدر در پریشانی و اضطـراب عجیبی به

سر می برد. از همه ی اعضـای خانـواده پـریشـان تـر،

«زلـیـخا» همسـر صفـدر بـود. او در انـتـظار نـوزاد بـود.

   در دامـن کوهی پـرت، در کنـار جنگلی انبـوه، دور از

مـاشیـن و راه مـاشیـن، دور از طبیـب و دارو در انتظـار

نوزاد بود. در مـاه نهـم بـارداری بود. بی حال و سنگین

به سختی نفس می کشید.قلبش به تندی می تپید.

شکمش خیلی بالا آمده بود.

 

  

   همه در بیم و هراس بودند. زلیـخا از همه بیشتر! از

درد زایمان نمی ترسید. از اجنه و اشباح نمی ترسید.

از پـنـجه ی خونیـن مـرگ و چنـگال بـی رحم اجل هم 

نمی ترسید.ترس بزرگتری داشت.ترسی سهمگین تر

و کشنده تـر از همه ی ترس ها!

   می ترسید که بـاز به جای پسـر، دختـر بیـاورد و بار

دیگر نزد سر و همسر ننگیـن و شرمنـده شود. پس از

چهـارده سـال ازدواج و هفـت دختـر پی در پی، اکنـون

نوبت بـه فرزند هشتم رسیده بود.

 

  

   خانـواده ی صفـدر و زلیـخا، عضو یک تـیـره ی کوچک

کـوه نـشیـن جنگلـی از ایـل بـزرگ مَمَسَنـی بـود. ایـل

پسر می خواست؛تنها پسر بود که می توانست اجاق

خانه را روشن کند. اجـاق  پـدران  دختـر دار  را  کـور و

خمـوش می پـنـداشتنـد و بـه حال زار مــادران دختـرزا

غـم و غـصه می خوردند.

 

  

   ایل با آن همه مادران رشید،دختر را حقیر می شمرد.

با آن همه زن سرفراز ـ چنان زنانی که هنـگام شکست

مردان خود، از بیم اسـارت بـه دست دشمـن، گیسو به

هـم می بـافـتنـد و از قـلـعـه هـا، خود را بـه روی زمیـن

می انداختند ـ دختـر را ارث نمی داد، جهیزیـه و  مهریـه

نمی داد، او را سر سفره ی مـرد نمی نشانـد. دختر را

به مـدرسـه هـا که تـازه بـاز شـده بودنـد نمی فرستاد.

خواهر را بـا بـرادر بـرابـر نمی دانست. بابت بهای دختر

شیربها می گرفت. او را گویی می فروخت!

   در این اجتماع کوچک لُـر زبـان کوهستـانی از اِطلاق

کلمه ی بچه به دختر خودداری می شد. فقـط پـسرها

بچه های خانواده بودند. بـارها مهمـانـان و رهگـذران از

صـفدر شمـار فرزنـدانش را پرسیده بودند و او شرمنده

و سر به زیـر، پاسـخ داده بود: «بـچه ندارم، چند کنـیـز

دارم.»

   زلیخا بارها این عبارت تلخ را از زبان شوهرش شنیده

بود و خون دل خورده بود.

 

  

   زلیخا با همه ی این غمها و غصه های جان کاه هنوز

زن زیـبـایـی بود. سـال هـای عمـرش از سی نـگذشته

بود. خرمن گیـسوانـش هـنـوز «شـانـه» می شکست.

دو چشم درشت و فَتّانش هنـوز ضـامن عشق و وفـای

شوهرش بود. دختـرانش هـم مثل خودش زیبـا بودند و

شیربهای هنگفتی در انتظارشان بود.ولی زلیخا گرفتار

درد و داغ بی پـسری بود. خجل و سر در گریبان بود.

 

  

   دختران زلیخا هم شریک درد مادرشان بودند.آنان نیز

با امیـد و اضطراب در انتظار نـوزاد بودند. در آرزوی بـرادر

لحظه شماری می کردند.برادر می خواستند تا گهـواره

او را بجنبانند، تا برایش لالایی بگویند، تا دورش بگردند،

تـا کاکل مویش را ببویند، تا کف پایش را ببوسند.

 

                                ****

   دردها با شبهای تاریک، انس و الفتـی دیرینـه دارند.

دردهای زلیخا در شبی تـاریک آغاز گشت. خبر زایمـان

در ایـل پیچید. زن ها دور زائو جمع شدنـد. دود هیزم و

اسپـنـد، فـضـا را غـبار آلـود و تـیـره کـرده بـود. همـه از

رو به رو شدن بـا واقعـه ای که داشت اتفـاق می افتاد

در بیم و هراس بودنـد. شب پـایـان نداشـت. هر لحظـه

مثل یک سـال می گذشت. زمان سپری نمی شد.

 

                               ****

  پیرزن که لحظه ای از کنار زلیـخا دور نمی شد دست

به کار بـود و بـا دست های خون آلـود و چروکیـده، بدن

کوچک طفل را از پـیـکـر مـادر جدا می کرد. بچه را سرِ

دست گرفت و فریاد کشید:«پسر!»

   فریاد بعدی فریاد خود پسر بود.چند تن از زنها هلهله

کردند. کِل زدند. صفـدر خود را فریـادکشـان بـه صـحنـه

رساند ولی مجالی برای شادمانی نیافت. زلیخا چشم

فروبست و دیگر باز نکرد. کودک در پی پستان بود ولی

از آن چشمه ی شیرین و حیات بخش خبری نبود.

   از آن پس صفـدر همسـر نداشـت ولی پسـر داشت.

   دخترانش مادر نداشتند ولی برادر داشتنـد!

 

                        محمد بهمن بیگی

 

 


برچسب‌ها: داستان, محمد بهمن بیگی, زلیخا و صفدر, ایل ممسنی
 |+| نوشته شده در  دوشنبه ۵ فروردین ۱۳۹۸ساعت 15:44  توسط بهمن طالبی  | 
  بالا