ششم و متوسطه اول
 
 
آگاهی انسانی، آگاهی اجتماعی  
 

 

   زایر مَمّد که از همرزمان رییسعلی دلواری بود، پس از بیست سال 

کار کردن روی کشتی یک تاجر انگلیسی در بوشهر،تصمیم می گیرد

که به تنگستان برگشته و با پس اندازی که در این مدت فراهم آورده،

برای خود کـار و کسبـی راه بینـدازد. اول به نزد امام جمعه ی بوشهر

می رود تا پولش را حلال کند.شیخ با برداشتن دویست و پنجاه تومان 

از دو هزار تومـان کل سرمایه ی او، آن را حلال می کند!

   زایر ممد سپس به زیـارت کربـلا مـی رود و پس از بازگشت از حرم

در بوشهر با سیـصـد تومان یک مغازه جو فروشی دست و پا می کند 

و بـه کاسبـی می پردازد. 

 

   

   مدتـی بعد یکی از آدم های بـازار به نام ممّد گُنده رجب، زیر پایش

می نشیند تا هزار تـومـانـی که از پـولـش باقـی مانده بود را به کریم

حاج حمزه که در بـازار بنـدر، بزّازی داشت و به خرید و فـروش پـارچه

مشغـول بود، بدهد تا با آن کار کند و سهـم زایرممد را هم بپردازد.

در عـوض، کریـم حاج حمزه خانـه ای را در رهن زایر ممد می گـذارد؛

که این کار در حضـور آشیخ ابوتراب محضردار صورت می گیرد. 

   چند ماه که گذشت، زایر ممد درمی یابد که آن خانه قبلا" نـزد دو

نفر دیگر هم گرو گذاشتـه شده است. پیش آقا علی کچل مـی رود

که وکیل است و از او می خواهد که پول را از عبدالکریـم حاج حمزه

پس بگیرد. آقا علی از او شصت تومـان حق الـوکالـه می گیـرد تا به

کارش رسیدگی کند. ولی کاری از پیـش نمی برد. دوباره از او چهل 

تومـان دیگـر طلب می کند ولی چون با آن سه نفـر دیگر یعنـی ممد

گنده رجب،کریم بزّاز و شیخ ابوتراب محضردار همدست شده و از آن

هزار تومـان سهمـی گرفتـه است، تلاش مـی کند که زایـرممد را به

نحوی سر بدواند و خسته اش کند تا قید پول را بزند.

 

   

   چند ماهـی می گذرد و زایرممـد که دیگـر امیـدی به بـازپس گرفتـن

پولش ندارد و دستش به هیج جا بند نمی شود و نمی تواند به طریق

قانونـی، حق خود را استیفــا کند، و از آن چهار نفر نیز مـرتب فحش و

فضیحت می شنود و آبرویی برایش نزد مردم کوچه بازار باقی نمانده،

تصمیم می گیرد که به زبان دیگری با آنان سخن بگوید تا بلکه اثر کند.

   او یک تـنـگسیـر؛ یعنـی اهل تنگستان است و برایش قبـول ظلم و

پذیرش خفّت، برابر با ننـگ و بی آبرویـی است. به نزد حاج ممـد، پدر

زنش می رود و از تـصمیـم خود با او سخن می گویـد. حاج ممد به او

می گوید که اگر چه غصـه دار دختر و نوه هایش یعنـی زن و دو فرزند

زایر است، ولی اگر خود او هم در چنین موقعیتی قرار داشت، همین

تصمیم را می گرفت.

    زایرممـد سپـس موضـوع را با زنش، شهــرو در میـان مـی گذارد و 

پول فروش مغازه را به شهرو می دهد تا بعد از او خرج بچه هـا کند و

امورات خود را بگذرانند.

   شهرو که غمی سنگین بر دلش سایه انداختـه، می دانـد که برای

یک مرد حفـظ شرافتـش می ارزد به این که جانش را نیز ببـازد؛ به او

می گوید که بعد از تو من و بچه ها چه کار کنیم؟ زایرممد او را دلداری

می دهد و می گوید به خاطر همین بچه هاست که چنین تصمیمـی 

گرفته است و بالاخره کسی باید بـاشـد تا از ظالمـان تقـاص بگیـرد و

آنها را به سزای بد عملی هایشان برساند تا بقیه ی مردم بتوانند در

آن شهر و دیار به زندگیشان ادامه دهند.

 

 

   زایر ممد صبـح اول وقـت تفنگ و تبرش را برداشته و به سـراغ کریم

حاج حمزه در دکان بـزازی اش مـی رود و پس از مـطـالبـه ی طلبش و

انکار دوباره ی کریم، او را می کشد. سپس به خانـه ی شیـخ ابوتراب

محضردار می رود و او را نیز که از کلاهبرداری کریم حاج حمـزه در باب

خانه ی گرو گذاشته شده، مطّلع بوده، به کیفر می رساند.

   سر و کله ی امنیه ها پیدا می شود و همه جا را به دنبـال زایرممد

می جویند.از طرف دیگر مردم بندر که از رفتارهای نزول خواران به تنگ

آمده اند، با زایرممد همدلی می کنند و او را تحسین می کنند.

   نفر بعدی آقا علی کچل وکیل است که زایر او را نیز با گلولـه ای به

درک می فرستد. امـا نزدیک ظهر چند تفنگچی برای یافتن زایرممد به

چادر او می رونـد و سراغش را از زنش می گیرند. آنها خانه را زیر نظر

گرفته و منتظر می مانند.

 

   

   زایر ممد بعد از کشتن آقا علی کچل به مغازه ی آساتـور ارمنی در

همان حوالی می رود که به فروش ویسکی و سیـگار و کنسرو روزگار

می گذراند. آساتور او را در اتاق بالای مغازه اش پنهـان مـی کند. زایر 

به وسیله ی اسمـاعیل، شاگرد آساتـور که نوجوانـی از دلـوار، زادگاه

رییسعلی دلواری است برای پدر زنش پیغام می فرستد که شهرو و

نوه هایش را به میـان آب ها روانـه کنـد تا اگر خدا خواست و او از کار

آخرش جان به در برد، به آب بزنـد و در تاریکی های شب به آن ور آب

بروند.

  کم کم هـوا رو به تاریکـی مـی گذارد. تمـام کوچه پس کـوچه های

بندر را التهاب فرا گرفته است و مردم منتظر شنیدن صدای گلوله ای

دیگر هستنـد که جگر ممد گنده رجب را سـوراخ کند. برای بـرقـراری

امنیت، منـع آمد و رفت برقرار می شود. اسماعیل، شاگرد آساتور در

راه بازگشت به مغازه ی اربـابش است که امنیـه ها به خاطر ساعت

منع رفت و آمد به او تیراندازی می کنند.  زایرممد فریاد اسمـاعیل را 

در نزدیکی حجره می شنـود و وقتی از پنـجره بیرون را نگاه می کند،

او را در خون خود می بیند که در وسط خیابان افتاده است! 

  با دلی پرخون آنجا را ترک می کند تا به سراغ ممد گنده رجب برود.

از مشتریان مغازه آساتـور شنیـده بود که او در خانه ی آسید ممدلی

کازرونی بست نشستـه و به او پنـاه برده است. وقتـی که به سمت

خانه ی آسیدممد می رود مردم سایه وار او را دنبال می کننـد تا اگر

امنیه ها سر برسند، آنـان را به خود مشغول و سرگـرم کنند. زایـر به

خانه ی سید که می رسد،در می زند و به دروغ می گوید که «نایب»

است، تا در را به روی او بگشایند. حالا دیگر تاریکی شب همـه جا را

پوشانده،اما مردم همگی در جلوی خانه ی آسید ممد کازرونی جمع

شده اند. زایر به درون خانـه می رود و ممد گنـده را با خود به خیابان

می کشد و در حالی که به مردم می گوید که:«نگذارید هر بی غیرت

از خدا بی خبری پولتون را بخوره، خودتون از حق خودتون دفـاع کنید»

 او را با گلوله به زمین می دوزد. با بلند شدن صدای تیر، دوبـاره سر 

و کله ی امنیه ها پیدا می شود و مردم با آنها درگیر می شوند و زایر 

را فراری می دهنـد. زایر به کنار آب که می رسد، تفنگ و تبرش را به

مـرد دیگـری مـی دهـد و خود به آب مـی زنـد تا به زن و بـچه هـایش

بپیوندد.


برچسب‌ها: داستان, تنگسیر, صادق چوبک, تنگستان
 |+| نوشته شده در  دوشنبه ۱۳ فروردین ۱۳۹۷ساعت 10:54  توسط بهمن طالبی  | 
  بالا