|
ششم و متوسطه اول
|
||
|
آگاهی انسانی، آگاهی اجتماعی |
شبِ چلّه بود. ته دریا، ماهیِ پیر، دوازده هزار تا از بچه ها و نـوه هـایش
را دورِ خودش جمـع کـرده بـود و بـرای آنهـا قصه می گفت:
یکی بود،یکی نبـود. یک ماهـی سیـاه کـوچولـویی بود که بـا مـادرش در
جویـبـاری زنـدگی می کـرد. ایـن جویبـار از دیـواره ی سنگـی کوهی بیرون
می زد و بـه تـه درّه روان می شد.

خانه ی ماهی کوچولو و مادرش پشتِ سنگِ سیاهی بود، زیر سقـفـی
از خزه. شـب هـا دوتایی زیر خزه هـا می خوابیدند. ماهی کوچولو حسرت
به دلـش مانـده بـود که یک دفـعـه هم که شده، مهتـاب را توی خانه شان
ببیند!
مـادر و بـچه، صبـح تا شـام، دنبـال هـمـدیگـر مـی افتـادنـد و گاهی هم
قـاطیِ ماهی های دیگر می شدند و تـنـد و تـنـد تو یک تکه جا، می رفتند
و برمی گشتند.
این بچه، یکی یک دانه بود. از ده هزار تخمـی که مـادرش گذاشتـه بود،
تنها همین یکی سالم به دنیا آمده بود.
چند روزی بود که مـاهی کوچولو تو فکر بود و خیلی کم حرف می زد. با
تنبلی و بی میـلی، با مادرش می رفت و می آمـد و گاهی نیز از او عقـب
مـی مـانـد. مـادر خیـال می کــرد بـچه اش کســالـتــی دارد که بــه زودی
بـرطـرف می شود اما درد مـاهی از چیز دیـگری بـود.
یک روز صبح زود، آفتاب نزده، مـاهی کوچولـو مادرش را بیدار کرد تا با او
چند کلمه حرف بزند.
مـادر، خواب آلـوده گفت: «بـچه جون! وقـت گـیـر آوردی؟ حرفت را بگذار
برای بعد، بهتـر نیست که الان بـه گـردش برویم؟»
مـاهی کوچولـو گفت: «نـه مـادر، مـن دیگر نـمی توانم گردش کنم. باید
از این جا بروم.»
مـادر با تـعـجب پرسیـد: «از این جا بـروی؟! بـه کـجا؟! کـجا می خواهی
بروی؟»
ماهی به آرامی گفت: «می خواهـم بـروم ببیـنـم آخرِ جویبار کجاست.»
|
|