|
ششم و متوسطه اول
|
||
|
آگاهی انسانی، آگاهی اجتماعی |
چه دردسرتان بدهـم! صـدای بگو مگو، مـاهی هـای دیگر را هم به آنجا
کشاند. حرف های ماهی کوچولـو همـه را عصبانـی کرده بود. یکی گفت:
«یک گوشمالی لازم دارد.»
یکی دیگر گفت: «نباید به او رحم کنیم.»
مـادر ماهی سیاه گفت: «برویـد کنـار! دست به بچه ام نزنید!»
مـاهـی دیگـری گفت: «خانـم وقتـی بـچه ات را آن طـور که لازم است،
تربیت نمی کنی، باید سزایش را هم ببینی!»
همسـایه گفت: «من خجالـت می کشـم درهمسایگـی شما زنـدگـی
کنم.»
ماهی ها تا آمدند ماهی سیاه را بگیرنـد، دوستانش او را دوره کردند و
از معرکه بیرونش بردند.
مادر ماهی سیاه کوچولو توی سر و سینه اش می زد و گریـه می کرد
و می گفت: «وای بـچه ام دارد از دستم می رود، چکار کنم! چه خاک به
سرم بریزم؟!»
ماهـی سیـاه کوچولـو گفت: «مـادر! برای من گریـه نـکـن، به حال ایـن
پیرماهی های درمانده گریه کن.»
یکی از ماهی ها از دور داد کشید: « تـوهین نکن نیم وجبی!»
یکی دیـگر گـفـت: « ایـنـها هوسهـای دوره ی جوانـی است، نرو!»
دومـی گفـت: «اگر بـروی و بـعـدش پـشیـمـان بـشـوی، دیـگـر راهــت
نمی دهیم!»
سومی گفت: «مگر این جا چه عیبی دارد؟»
چهارمی گفت: «بچه دنیای دیگری در کار نیست، دنیا همیـن جاست،
برگرد!»
پنجمـی گفـت: «اگر سـر عقـل بیــایـی و بـرگـردی، آن وقـت بـاورمــان
می شود که راستی راستی ماهی فهمیده ای هستی.»
ششمی گفت: «آخر ما به دیدن تو عادت کرده ایم...»
مادرش گفت: «به من رحم کن، نرو، نرو!»

اما ماهی کوچولو دیگر با آن هـا حرفی نداشت. چند تا از دوستـان هم
سن و سالـش او را تا آبـشـار همـراهـی کردند و از آنجا برگشتند. ماهی
کوچولـو وقتـی از آنهـا جدا می شــد، گفـت: «دوستـان بـه امیــد دیــدار!
فراموشم نکنید.»
دوستانش گفتند: «چطور می شود فراموشت کنیـم، تو مـا را از خواب
خرگوشی بـیـدار کـردی، به مـا چیزهایـی یاد دادی که پیـش از این حتی
فـکرش را هم نکرده بودیم. به امید دیدار، دوست دانا و بی باک!»
|
|