ششم و متوسطه اول
 
 
آگاهی انسانی، آگاهی اجتماعی  
 

 

   ماهی کوچولو از آبشار پایین آمد و افتاد توی یک برکه پر آب. اولش دست

و پـایش را گم کرد، اما بعد شروع کرد به شنـا کردن و دور برکه گشت زدن.

تا آن وقت ندیده بود که آن همه آب یک جا جمع شود.

   هزارها کفـچه ماهـی توی آب وول می خوردنـد. مـاهـی سیاه کوچولو را

که دیدند،مسخره اش کردند و گفتند: ریختش را باش! تو دیگر چه موجودی 

هستی؟  

   مـاهی اول خوب وراندازشان کـرد و گـفـت: «خواهـش می کنم تـوهـیـن

نکنید. اسم مـن مـاهـی سیـاه کوچولـو است. شما هم اسمتـان را بگویید

تا آشنا بشویم.» 

   یکی از آنها گـفـت: «مـا هـمـدیگر را کفچه مـاهی صدا می زنیم.» 

   دیگری گفت: «دارای اصل و نَسَب هستیم.» 

   دیگری گفت: «از ما خوشگلتر تو دنیا پیدا نمی شود.» 

   دیگری گفت: «مثل تو بی ریخت و بد قیافه نیستیم.» 

 

  

   ماهی گفت: «من هیـچ وقت فکـر نمی کردم شمـا این قـدر خودپسنـد

باشید. باشد، من شما را می بخشم؛ چون این حرف ها را از روی نادانی

می زنید.» 

   کفچه ماهی ها یک صدا گفتند: «یعنی ما نادانیم؟!» 

   ماهی گفت: «اگر نـادان نـبـودیـد می دانستید در دنیا خیلی های دیگر

هـم هستنـد و زنـدگی می کنـنـد کـه ریـختـشان برای خودشـان، خیـلی

هم خوشایـنـد است. شما حتی اسمتان هم مالِ خودتان نیست.»  

   کفچه مـاهی ها خیلی عصبانی شدند امـا چون دیدنـد مـاهی کوچولـو

راست می گویـد، از درِ دیـگـر درآمدنـد و گفتند: «اصـلا" تـو بی خود بـه در

و دیـوار می زنی! ما هر روز از صبـح تا شـام، دنیا را می گردیم، اما غیر از

خودمان و پـدر و مـادرمان، هیـچ کس را نمـی بینیـم، مگـر کـرم های ریزه.

آنها هم که اصلا" به حساب نمی آیند!»  

   ماهی سیـاه گفت: «شمـا که نمی توانید از برکه بیـرون بروید، چطور از

دنیاگردی دم می زنید؟» 

   کفـچه ماهیهـا گفتند: «مـگر غیر از برکه، دنیای دیگری هم داریم؟» 

   مـاهـی گـفـت: «دستـکـم، بایـد فـکر کنیـد که این آب از کـجا به این جا

می ریزد و خارج از آب چه چیزهایـی هست.» 

   آنهـا گفتـنـد: «خارج از آب دیـگـر کـجاست؟ مـا کـه هـرگـز خارج از آب را

ندیده ایم! هاها ... هاها ... به سرت زده بابا!» 

 

 

  

   مـاهی سیـاه کوچولو هم خنـده اش گرفـت. با خود فکر کرد بهتـر است

کفـچه ماهی ها را به حال خود بگذارد و برود، اما در همین موقع مادر آنها

که قورباغه باشد به داخل آب جست زد و رو به مـاهی سیـاه گفت: 

   «مـوجود بـی اصـل و نسـب! بـچه گیـر آورده ای و حرفهـای گنـده گنـده

می زنی! من آن قدر عمر کرده ام که بفهمم دنیا همین برکه است و دیگر

هـیـچ. بهتـر است بروی و بچه های مرا از راه به در نکنی.» 

   ماهی گفت: «صد تا از این عمرها هم که بکنی، باز هم یک قورباغه ی

نادان و درمانده بیشتر نیستی.»  

   قورباغه با عصبـانیت به طرف مـاهی سیاه هجوم برد ولی ماهی سیاه

مثل برق در رفت و لای و لجن ته برکه را به هم زد و رفت.

  

 


برچسب‌ها: داستان, ماهی سیاه کوچولو, صمد بهرنگی
 |+| نوشته شده در  پنجشنبه ۲۱ دی ۱۳۹۶ساعت 10:30  توسط بهمن طالبی  | 
  بالا