|
ششم و متوسطه اول
|
||
|
آگاهی انسانی، آگاهی اجتماعی |

ماهی سیـاه به راه افتاد، امـا با خود کلنـجار می رفـت و سـؤال پشت
سـؤال بـود که بـه فـکرش خطـور می کرد: ببینم راستـی جویبـار به دریـا
می ریزد؟ نکند که سقائک زورش بـه من برسد! راستی اره ماهی دلش
می آید همجنس هـای خود را بکشـد و بـخورد؟ پرنـده ی ماهیـخوار دیگر
چه دشمنی ای با ما دارد؟
ماهی کوچولو شنـا کنان پیش می رفـت و با خود فکر می کـرد. در هر
وجب راه، چیـز تـازه ای می دیـد و چیز تازه ای یاد می گرفت.حالا دیگر از
آبـشـار نمی ترسید. حالا دیگر معلق زنـان از آبشـارها پـایین می افتـاد و
باز شـروع بـه شنـا می کرد. گرمی آفتـاب را بر پشت خود حس می کرد
و قوّت می گرفت.

مدتی بعد به جایی رسید که دره پهن می شد و آب از وسط بیشه ای
می گذشت. آب آنقدر زیاد شده بود که مـاهی سیـاه ، راستـی راستـی
کیف می کرد! بعد به مـاهی هـای زیـادی برخورد. از وقتـی که از مادرش
جدا شده بـود، ماهی نـدیـده بود. چنـد تا مـاهـی ریزه دورش را گرفتند و
گفتند: «مثل این که غریبه ای، ها؟»
ماهی سیاه گفت: «آره غریبم؛ از راه دوری می آیم.»
ماهی ریزه ها گفتند: «کجا می خواهی بروی؟»
ماهی سیاه گفت: «می روم آخر جویبار را پیدا کنم.»
ماهی ریزه ها گفتند: «کدام جویبار؟»
ماهی سیاه گفت: «همین جویباری که توی آن شنـا می کنیم.»
ماهی ریزه ها گفتند: «ما به این می گوییم رودخانه.»
ماهی سیـاه کوچولـو چیـزی نـگفـت. یکـی از مـاهی ها گفت: «هیـچ
می دانی مرغ سقا نشسته سر راه؟»
ماهی سیاه گفت: «آره ،می دانم.»
یکی دیگر گفت: «این را هم می دانی که مرغ سقـا چه کیسه ی گَل
و گشادی دارد؟»
ماهی سیاه گفت: «این را هم می دانم.»
به زودی بین ماهی ها چو افتاد که:ماهی سیاه کوچولویی از راه های
دور آمده و می خواهد برود آخر رودخانـه را پیـدا کند و هیـچ تـرسی هـم
از مـرغ سقـا ندارد!
چند تا از ماهی ریزه ها وسوسه شدند که با ماهی سیاه بروند؛ اما از
ترسِ بزرگترها صداشان در نیامد. چند تا هم گفتند: «اگر مـرغ سقـا نبود،
با تو می آمدیم. ما از کیسه ی مرغ ترسا می ترسیم.»

|
|