ششم و متوسطه اول
 
 
آگاهی انسانی، آگاهی اجتماعی  
 
 

    لب رودخانه دهـی بود. زنـان و دختـرانِ ده توی رودخانـه ظـرف و لبـاس

می شستـنـد. مـاهی کـوچولـو مـدتی به هیاهوی آنها گوش داد و مـدتی

هم آب تنی بچه ها را تمـاشا کرد و بعد راه افتاد. رفت و رفت تا شب شد.

زیـر سنگی گرفت خوابید. نصف شب بیدار شد و دید ماه توی آب افتـاده و

همه جا را روشـن کرده است. مـاهی سیـاه کوچولو مـاه را خیلی دوست

داشت. شبهایی که ماه توی آب می افتاد، دلش می خواست از زیـر خزه

بـیـرون بخزد و چند کلمه ای با او حرف بزند، اما هر دفعه مـادرش او را زیر

خزه ها می کشید و دوباره می خواباند.  

   این بار اما مـاهی کوچولـو پیش رفـت و گفـت: «سلام، ماه خوشگلم!» 

   مـاه گفت: «سلام مـاهی سیاه کوچولو! تو کجا، این جا کجا؟» 

   ماهی گفت: «جهانگردی می کنم.» 

   مـاه گفـت: «جهـان خیلـی بـزرگ اسـت، تـو نمـی تـوانـی هـمـه جا را

بگردی.» 

   ماهی گفت: «باشد؛هر جا که توانستم، می روم.» 

   ماه گفت: «دلـم می خواسـت تا صبـح پیشت بمـانـم؛ امـا ابـر بـزرگی

دارد می آید طرف من که جلوی نورم را بگیرد.» 

   ماهـی گفت: «مـاه قشنـگ! مـن نـور تـو را خیلـی دوسـت دارم، دلـم

می خواست همیشه روی من بتابد.» 

   ماه گفت: «ماهی جان! راستش، من خودم نور ندارم، خورشید به من

نور می دهد و مـن هـم آن را به زمـیـن می تابانم.» 

   در همین موقـع ابـر سیـاه رسیـد و روی مـاه را پوشـانـد و شب دوبـاره

تـاریـک شد. مـاهـی مـات و متحیر چند دقیقه تـاریکی را نـگاه کرد و بـعـد

زیر سنگی خزید و خوابید. صبح زود با صداهایی از خواب بیدار شد. وقتی

سر گردانـد دیـد بـالای سرش چنـد مـاهی ریـزه با هم پچ پچ می کنند.

  

  

   مـاهی هـا تا دیـدنـد مـاهی سیـاه بیدار شده، یکصدا گفتند:

   «صبح به خیر!» 

   ماهی سیاه زود آنـهـا را شناخت و گفت: «صبـح به خیر! بالاخره دنبال

من راه افتادید!» 

   یکی از ماهی ها ریزه ها گفت: «آره؛ اما هنوز ترسمان نریخته.»  

   یکی دیگر گفت: «فکر مرغ سقا راحتمان نمی گذارد.» 

   مـاهی سیـاه گفت: «شمـا زیـادی فـکر می کنـیـد، همـه اش که نباید

فـکر کرد. راه که بیفتـیـم، تـرسمـان به کلّی می ریـزد. 

 

 


برچسب‌ها: داستان, ماهی سیاه کوچولو, صمد بهرنگی
 |+| نوشته شده در  دوشنبه ۲۵ دی ۱۳۹۶ساعت 10:30  توسط بهمن طالبی  | 
  بالا