ششم و متوسطه اول
 
 
آگاهی انسانی، آگاهی اجتماعی  
 
 

   مـاهی سیـاه رفـت و رفـت، و باز هم رفت، تا ظهر شد. حالا دیگر کوه و

دره تـمـام شده بـود و رودخانـه از دشت هـمـواری می گذشت. از راسـت

و چپ چنـد رودخانـه ی کوچک دیـگر هم به آن پیـوسته بود و آبـش را چند

برابر کرده بود.

 

  

   مـاهی سیاه از فراوانـی آب لـذت می بـرد. نـاگهـان بـه خود آمـد و دیـد

آب تـه نـدارد. این ور رفـت، آن ور رفـت، بـه جایـی نـخورد. آن قـدر آب بـود

که ماهی کوچولو تویش گم شده بود! هر طور که دلش خواست شنا کرد

و باز سرش به جایی نخورد. ناگهان دید یک حیـوان دراز و بزرگ، مثل برق  

به طـرفش حمـلـه می کنـد. یک اره ی دو دم جلـوی دهنـش بود. مـاهی

کوچولـو فـکر کرد همین حالاست که اره مـاهی تکه تکه اش کنـد؛ زود به

خود جنبـید  و جا خالی کرد و آمد روی آب، بعد از مدتی، دوبـاره رفـت زیر

آب که تـه دریـا را ببیند. وسط راه به یک گلّـه ماهی برخورد. هزارهـا هزار

ماهی! از یکیشان پرسیـد: «رفـیق! من غریبه ام،از راه های دور می آیم،

اینجا کجاست؟»  

   مـاهی دوستـانش را صـدا زد و گفت: «نـگاه کنید! یکی دیگر...»  

   بعد به ماهی سیاه گفت: «رفیق، به دریا خوش آمدی!» 

 

   یکی دیگر از مـاهی ها گفت: «همـه ی رودخانه ها و جویبارها به اینجا

می ریزند، البته بعضی ها هم به باتلاق فرو می روند.» 

   یکی دیـگر گفـت: «هـر وقـت دلـت خواست می توانی داخل دستـه ی

ما بشوی.» 

   ماهی سیاه کوچولـو شـاد بـود که به دریـا رسیـده اسـت. گفت: «دلم

می خواهد این دفعـه که تور مـرد ماهیگیر را در می برید، من هم همـراه

شمـا باشـم. حالا بهتر است بروم و گشتی این دور و برها بزنم.» 

    یکی از مـاهی ها گـفـت: «اگر روی آب رفتی، مواظب مـرغ مـاهیـخوار

بـاش که ایـن روزهـا دیگـر از هیـچ کـس پـروایـی نـدارد و هـر روز تـا چهـار

پنج ماهی شکار نکند، دست از سر ما برنمی دارد.» 

   آنوقـت مـاهی سیـاه از دستـه ی ماهـی های دریـا جدا شـد و خودش

بـه شنــا کردن پــرداخت. کـمـی بـعـد، آمـد به سـطـح دریـا. آفـتـاب گـرم

می تـابید. مـاهی سیاه گـرمـی آفـتـاب را بـر پـشـت خود حس مـی کـرد

و لـذت می بـرد. آرام و خوش در سطـح دریـا شنـا می کـرد و با خود فـکر

می کـد: «مرگ خیلی آسان می تواند به سراغم بیایـد، اما تـا می توانم

زنـدگی کنم، نباید به پیشواز مرگ بروم. البته اگر یک وقتـی ناچار با مرگ

روبرو شدم - که می شـوم -مهـم نیست؛ مهـم این اسـت که زنـدگی یا  

مرگ من چه اثری بر زندگی دیگران داشتـه بـاشد...»  

 


برچسب‌ها: داستان, ماهی سیاه کوچولو, صمد بهرنگی
 |+| نوشته شده در  پنجشنبه ۲۸ دی ۱۳۹۶ساعت 10:30  توسط بهمن طالبی  | 
  بالا