ششم و متوسطه اول
 
 
آگاهی انسانی، آگاهی اجتماعی  
 
 

  روزی مردی بـا خر و اسبش به راه افتاد. در راه خر رو

به اسب کرد و گفـت : «این بار واقعـا" سنگین است و

من نمی توانم تمام راه آن را حمل کنـم. بیا و قـدری از

بار را تـو بیاور...» اما اسب قبول نکرد و زیر بار نرفت.

   چند ساعت دیگر کـه رفتنـد، بالاخره خر از پـا در آمـد

و مَـرد همه ی بار خر و پوست خود خر را کـه کنده بود

را روی اسب گذاشت.

 

 


برچسب‌ها: داستان
 |+| نوشته شده در  یکشنبه ۵ شهریور ۱۳۹۶ساعت 0:40  توسط بهمن طالبی  | 
  بالا