|
ششم و متوسطه اول
|
||
|
آگاهی انسانی، آگاهی اجتماعی |
چشـمـان روبـاه خاکستـری از گـرسنـگـی سیـاهی
می رفت. دیگر از اینـکه چیـزی گیـرش بیایـد که بخورد،
نا امیـد شده بـود. حاضـر بـود هـر چیـزی را بـخورد که
ناگهـان بـه کـوچه باغـی وارد شـد که از دیـوارهـای دو
طرف آن شاخه های درخت مـو بـا خوشـه هـای پـر آب
و پـر دانه ی انگـور آویزان شده بود. آب از لب و لوچه ی
روباه راه افتاد.روباه زیر دیوار رفته، جستی زد تا خوشه
انگـوری را بچینـد امـا دستـش به آن نرسید، هر چه که
بـالا و پاییـن پـرید و تـقـلّا کرد، به نتیـجه ای نـرسید که
نرسید.
روبـاه بـا گـوشهـای آویـزان گفت: «اینـجا منـطقـه ی
ممنوعه اسـت! به انگورهـای این دور و بر نـبـاید دست
زد.» و راهش را گرفت و رفت.
|
|