|
ششم و متوسطه اول
|
||
|
آگاهی انسانی، آگاهی اجتماعی |
گفتی:"بـا نـیـکوکـار نـیـکویـی کـن که بـد کردار را کردار
بد کفایت کند."
پادشاه وی را عزیز داشتی بر آن. یکی، وی را حسد
کـرد و گفـت:وی همی گـویـد که مَـلِــک را گـنـد دهـان
همی آید.
گفت:دلیل تو بر این مطلب چیست؟
گفت: آنـکـه وی را نـزدیـک خویـش خوانـی دست به
بینی خویش بازنهد تا بوی نشنود.
آنگاه بـیـامد و آن مـرد را بـه خانـه بـرد و طعـامی داد
که اندر وی سیر بود. پس وقتی ملک وی را به نزد خود
خواند وی دست بـه دهان بـاز نهاد. مـلـک پنداشت که
آن مرد راست گفته است.پس بر آن مرد براتِ سیاست
نـوشـت و مُهـر کـرد و بـه او داد. او پـنـداشت کـه بـرات
خلعت است.
چون بیـرون آمد،حاسـد که آمـده بـود تا از سرنوشت
او اطلاع یـابد را دید.آن مرد پـرسید این برات چیست؟
گفت:بـرات خلعت است.
گفت:چون حق نـان و نمک داریـم، ایـثـار به من کن.
بـرات را از او گرفـت و به نـزد عامـل برد. عامـل چون
برات را خواند گفت: پادشاه گفتـه است که ترا بکشند
و پوستت را بـه کـاه بـیـاکنند.
کیمیای سعادت
امام محمد غزّالی

|
|