ششم و متوسطه اول
 
 
آگاهی انسانی، آگاهی اجتماعی  
 
 

   کـودکی کـه آماده ی تـولـد بـود،نـزد خدا رفـت و از او  

پرسید: "می گویند فردا شما مرا به زمین می فرستید، 

اما مـن به ایـن کـوچکی و بـدون هیـچ کمـکی، چگـونه  

می توانم برای زندگی به آنجا بروم؟"

   خداونـد پاسخ داد:از میـان فرشتگان بسیار،مـن یکی  

را بـرای تـو در نـظر گرفتـه ام.او در انتـظار توست و از تو  

نگهداری خواهد کرد. 

   کـودک گفت:من که در اینجا کاری جز خنـدیـدن و آواز  

خواندن ندارم،چرا باید از این جا بروم؟ 

   خداوند گفت:فرشتـه ی تو بـرایت آواز خواهد خواند و  

هر روز به تـو لبخنـد خواهـد زد.تـو عشق او را احساس  

خواهی کرد و شاد خواهی شد.  

   کودک گفت:من چطور بفهمم که مردم چه می گویند  

وقتی زبان آنها را نمی دانم؟ 

   خداونـد در حالی کـه مشغـول نـوازش او بـود، گـفـت: 

فرشتـه ی تو زیبـاترین و شیریـن ترین واژه هـایی را که  

ممکن است بشنوی،در گوش تـو زمزمه خواهد کرد و با  

دقـت و صـبـوری بـه تو یاد خواهد داد که چگونه صحبت  

کنی. 

   کودک با نگرانی گفت:شنیده ام که در زمیـن آدمهای  

بدی هم زنـدگی می کنند.چه کسی از مـن محافـظـت  

می کند؟و پـاسخ شنیـد که :فرشته ات از تو محافـظت  

می کند،حتی اگر به قیمت جانش تمام شود. 

   کودک گفت:امـا من به این دلیل که دیگر نمی تـوانـم  

شما را ببینم،ناراحت می شوم. 

   خداوند گفت:فرشته ات همیشه در باره ی من بـا تو  

صحبت خواهد کرد و به تو راه بازگشت نزد من را خواهد  

آموخت،اگر چه من همیشه در کنار تو خواهم بود. 

   هـر چنـد در آن هنـگام بهشت آرام بـود اما صـدایی از  

زمیـن شنیده می شد.کـودک می دانـست که بـایـد بـه  

زودی سفرش را آغـاز کنـد.این بـود که بـه آرامی پرسید: 

خدایا اگر من بـاید همیـن حالا بروم،لطفا" نـام فرشته ام  

را بگویید. 

   خداونـد با نگاه مهربـانش بـار دیـگر او را نـوازش کـرد و  

پـاسخ داد:نــام فـرشتـه ات اهـمـیـتی نـدارد،بـه راحتـی  

می توانی او را  "مادر" صدا کنی. 

 

 |+| نوشته شده در  جمعه ۲۳ تیر ۱۳۹۶ساعت 1:3  توسط بهمن طالبی  | 
  بالا