ششم و متوسطه اول
 
 
آگاهی انسانی، آگاهی اجتماعی  
 
 

 

   مـادرم در آشپزخانه نشسته و سیب زمیـنی پـوست  

می کند. من در حالـی که پالتـوی یقـه خز مـادرم را به

تـن و کفش های پاشنـه بلنـدش را به پـا کـرده ام وارد

آشپزخانه می شـوم و شادمـانـه فریاد می زنـم:«نگاه

کن مـامان،من مامان کوچولو هستم!»و مادر سرش را

بلنـد می کند و با شـوق و لبـخنـد مـرا نـگاه می کنـد.

مـن چهار ساله هستم،و مامان رفیق من است. 

  با خش خش لبـاس تـازه ام به طـرف او بـرمی گردم  

و فریاد می زنم:«آه مامان از این لبـاس خیلی خوشـم  

مـی آد!» مـادرم بـا خوشحالـی و رغبـت به مـن نـگـاه

می کند و می خندد. من نه سـالـه هستـم، و مـادرم

گاهگاهی،مادر زیبای من است.

   بـر سر مـادرم داد می زنـم و می گویـم:«سال دیگه

که بـرم دانشگاه،دیگه مجبور نیستم این جا بمونم و از

این بابت خیلی خوشحالم!»مادرم با نومیدی می گوید:

«اگه بـخوای همیشه ایـن جوری رفتـار کنی،من هم از

رفـتنـت خوشحالـم!»من هفـده سالـه هستم و مـادرم

اغلب با من مخالف است. 

   جیغ زنـان مـادرم را در آغـوش می گیرم و می گویم: 

«گرفتم،گرفتم،مـدرکـم را گرفتـم!»مادرم می گویـد که

به من افـتـخار می کنـد.دو نـفـری دور تا دور آشپزخانه

را با خنده و شادی می رقصیم.مـن بیست و یک ساله

هستم و مادرم بزرگترین مشوّق من در زندگی است. 

   چشمانم به دشواری قادر به خواندن برنامه ی پرواز 

بـر روی تـابـلـوی رایـانـه ای فـرودگــاه اســت. ایـن بـار

مــادرم می خواهـد مــرا تـرک کـنـد. دستـش را چنـگ

می زنـم و می گـویــم: «نــرو،مــادر!» و او بـه نـوازش

دستی بـه سرم می کشد و می گوید:«اما مـن بلیت

گرفته ام عزیزم!» 

   تنگ در آغـوشش می گیرم و می گویـم:به شرطی  

می گـذارم بـروی که عیـد پیـش مـا بـرگردی.در حالی

که اشکش را پاک می کند،می گوید: «بـاشـه، مـادر،

مـیـام.» من سی و هفت ساله هستم و مامان رفیق

من است. تازه چند وقتی است دریافته ام او همیشه

رفیق من بوده ولی من درک نمی کردم. 

 

 


برچسب‌ها: مادر, رفیق, دوستی, سفر زندگی
 |+| نوشته شده در  سه شنبه ۲۷ تیر ۱۳۹۶ساعت 17:6  توسط بهمن طالبی  | 
  بالا