|
ششم و متوسطه اول
|
||
|
آگاهی انسانی، آگاهی اجتماعی |
نیمه های شب بود که از خواب بیـدار شدم. داشتم
تند تند نفس می زدم، قـلبـم بشدت می تپـید و تمـام
تنم در گرمای رختخواب سست شده بود و لذت بسیار
زیادی را حس می کردم. لذتی که تا آن موقـع نظیرش
را تجربه نکرده بودم.
چند لحظـه که گذشت، قلبـم آرام گرفـت و احساس
سبکی و رخوت مطبوعی وجودم را فرا گرفت. همانطور
کـه چشـم هـایـم دوبـاره گـرم خواب مـی شـد، به یـاد
گفته هـای استـادمـان افتـادم و دستگیرم شد که چه
اتفاقی رخ داده است؛طبیعت به من قوّه ی تولید نسل
عطا کرده بود و من دیگر یک پسـر نبودم، یک مرد شده
بـودم. با سر خوشـی به خواب رفتـم. فـردا یک شــروع
تازه در زندگی ام خواهد بود.

|
|