ششم و متوسطه اول
 
 
آگاهی انسانی، آگاهی اجتماعی  
 
 

   آغاز فصل بهار بود و بلدرچینی در یک مزرعه ی گندم

لانه کرد تا بچه هایش از تخم در آیند.

   جوجه ها یکی یکی از تخم در آمدنـد و  همانطـور کـه

ساقه های سبز گندم طلایی و  طلایی تـر می شدنـد،

جوجه ها هم بزرگ و بزرگ تـر می شدند.

 

   روزی مرد کشاورز درحالی کـه بـه محصول رسیده ی

خود می نـگریـست، گـفـت: « هـنـگام آن است کـه  از

همسایه ها بخواهم در بـرداشت محصول بــه من کمک

کنند.»

   یکی از جوجه بلدرچین ها که این حرف را شنیده بود،

نزد مادرش رفت و داستان را تعریف کرد و از مادر پرسید

که حالا باید به کجا بروند؟

   مادر گفت:«نیازی نیست که به جای دیگری برویم.»

   کشاورز چند روز دیگر برگشت و دید که خوشه های

گندم چنان رسیده اند که دانه ها روی زمین می ریزند.

او گفت:«فردا خودم بازمی گردم و هر چند تا دروگر که

بتوانم بـا خودم می آورم و بـرداشت محـصول را انـجام

می دهم!»

   هنگامی که بـلدرچین مـادر این سخنان را شنید بـه

جوجه هایش گفت:«اکنون زمان رفتن است.»


برچسب‌ها: داستان بلدرچین و جوجه هایش
 |+| نوشته شده در  چهارشنبه ۳ شهریور ۱۳۹۵ساعت 0:33  توسط بهمن طالبی  | 
  بالا