|
ششم و متوسطه اول
|
||
|
آگاهی انسانی، آگاهی اجتماعی |
آغاز فصل بهار بود و بلدرچینی در یک مزرعه ی گندم
لانه کرد تا بچه هایش از تخم در آیند.
جوجه ها یکی یکی از تخم در آمدنـد و همانطـور کـه
ساقه های سبز گندم طلایی و طلایی تـر می شدنـد،
جوجه ها هم بزرگ و بزرگ تـر می شدند.
روزی مرد کشاورز درحالی کـه بـه محصول رسیده ی
خود می نـگریـست، گـفـت: « هـنـگام آن است کـه از
همسایه ها بخواهم در بـرداشت محصول بــه من کمک
کنند.»
یکی از جوجه بلدرچین ها که این حرف را شنیده بود،
نزد مادرش رفت و داستان را تعریف کرد و از مادر پرسید
که حالا باید به کجا بروند؟
مادر گفت:«نیازی نیست که به جای دیگری برویم.»
کشاورز چند روز دیگر برگشت و دید که خوشه های
گندم چنان رسیده اند که دانه ها روی زمین می ریزند.
او گفت:«فردا خودم بازمی گردم و هر چند تا دروگر که
بتوانم بـا خودم می آورم و بـرداشت محـصول را انـجام
می دهم!»
هنگامی که بـلدرچین مـادر این سخنان را شنید بـه
جوجه هایش گفت:«اکنون زمان رفتن است.»
|
|