|
ششم و متوسطه اول
|
||
|
آگاهی انسانی، آگاهی اجتماعی |
ایل همزمان با طلوع ستاره ی سحری،همان ستاره ای
که بـا ماه و خورشید رقـابت می کند، بـه پـا خاست و بـه
حرکت افتاد. هنوز هوا گرم نشده بود که به منزل رسید.
سـال خوب بـود و آب و علف فـراوان.منزل گاه، مرغـزاری
بود دلکش،در میان تَل و تپه ای پر درخت.
گوسفندها درون علف های خشک ،پخش و پـرا شدند.
مادیـان ها بی تـابی می کردند و بـرای کُـره های شیری
شیهه می کشیدند و کره ها بی اعتنا بـه آنها بـا یکدیگر
جست و خیز می کردند.
نَریان های شَریـر،سر بـه افسار بسته و پای در بنـد،رو
به سوی مادیان ها دست به زمین می کوفتند.
شترها بار برگرفته و آسوده،سر درشاخه های درختان
فرو برده بودند.
خرها و قاطرها،جُل و پالان بر زمین نهاده،توی چمنهای
زرد خزان زده غلت می زدند.
صدای زنگ شَهازها ،بزهای نـر پیشاهنگ گله، در فضا
پیچیده بود.
مردها تُـخْماق بــه دست، میخ چادرهــا را بــر زمـیـن
می کوفتند.زن ها با خلال های تیز چوبی،اضلاع چادرها
را به هم می دوختند.
جوان ها جَوال ها،خُرجین ها،و شَلِه ها را بـه ردیف در
کنار هم می چیدند،آب می آوردند،آتش می افروختند و
بساط چای و قلیان پیران را فراهم می ساختند.
صدای تیر و تفنگ دریکی از تپه هابه گوش می رسید.
شکارچی ها به شکار کبک رفته بودند.
موسیقی شورانـگیز ایــل در تــرنّم بــود.کـم کـم همـه
رسیدند و چادرها را برافراشتند.در میان چادرهـای سیاه
دو چادر سفید و قشنگ و مُدَوَّر بـرپـا شد کـه چادرهـای
مدارس عشایری بود.ایل مدرسه ی سَیّار داشت.
مدرسه ی ایل،مـدرسه نبود.یک پـارچه شـور و اشتیاق
بود.یـک عـالـم حرارت و التـهـاب بـود. بـچه هـا سـر از پـا
نمی شناختند.یک شبه ره صد سالـه می رفـتنـد.انتقام
قرن ها بی سوادی را می خواستند و می گرفتند.
مدرسه،امید بزرگ ایل بود. آینده ی درخشـان ایل بود.
ایل می رفت که با این مدرسـه ها از خود طبـیب و ادیب
و جامعـه شنـاس و مورخ و مهنـدس و حقوق دان داشته
باشد.
بخارای من، ایل من
محمد بهمن بیگی
بنیان گذار مدارس عشایری ایران
تخماق : ابزار چوبی برای کوبیدن میخ در زمین
جَوال : کیسه یا گونی بزرگ پشمی
شَلِه : خرجین بزرگ برای حمل مشک های آب
نریان : اسب نر
مادیان : اسب ماده
|
|