|
ششم و متوسطه اول
|
||
|
آگاهی انسانی، آگاهی اجتماعی |
دو « دانه » توی خاک کنار هم نشسته بـودند. دانه ی
اولـی گفـت:«مـن می خواهـم رشـد کنـم! مـی خواهم
ریشه هایـم را هر چه عمیـق تر در دل خاک فـرو کنـم و
ساقه هایم را از میان خاک بالای سرم،در هوا بگسترانم.
می خواهم شکوفـه های لطیـفـم را هماننـد بیـرق های
رنـگـیـن بـرافـشـانـم و رسیـدن بـهـار را نـویـد دهـم. من
می خواهـم گرمـای آفتـاب و لطافت شبنم صبحگاهی
را روی تک تک گلبرگ هـایم احساس کنم!»
و بدین ترتیب دانه رویید.
دانه ی دومی گفت:« من می ترسم! اگر ریشه هایم
را به دل خاک سیاه فرو کنم،نمی دانم که در آن تاریکی
با چه چیـزهـایی روبـرو خواهـم شـد. اگـر از مـیـان خاک
سفـت، سـر بکشـم و بـالای سـرم را نـگاه کنـم، شایـد
ساقـه های لطیفم آسیب ببیند. اگر شاخه هایـم به گُل
نشیند، احتمال دارد بـچه ی کوچکی مرا از ریشه بیرون
بکشد.نه، همان بهتر که منتظـر بمانـم تا فرصـت بهتری
نصیبم شود!»
و بدین ترتیب دانه ی دوم منتظر ماند.
مرغ خانگی برای یـافتن غذا،خاک بـاغچه را کند و کاو
می کرد،دانه را که دید،در یک چشم بر هم زدن قورتش
داد.
دانـه ای کـه از حرکت و رشد و تکاپو بـازمـانده بـود،به
وسیله ی «سرنوشت» بلعیده شد!
|
|