ششم و متوسطه اول
 
 
آگاهی انسانی، آگاهی اجتماعی  
 
 

   دو « دانه » توی خاک کنار هم نشسته بـودند. دانه ی

اولـی گفـت:«مـن می خواهـم رشـد کنـم! مـی خواهم  

ریشه هایـم را هر چه عمیـق تر در دل خاک فـرو کنـم و  

ساقه هایم را از میان خاک بالای سرم،در هوا بگسترانم. 

می خواهم شکوفـه های لطیـفـم را هماننـد بیـرق های  

رنـگـیـن بـرافـشـانـم و رسیـدن بـهـار را نـویـد دهـم. من  

می خواهـم گرمـای آفتـاب و لطافت  شبنم  صبحگاهی  

را روی تک تک  گلبرگ هـایم احساس کنم!»

   و بدین ترتیب دانه رویید.

   دانه ی دومی گفت:« من می ترسم! اگر ریشه هایم

را به دل خاک سیاه فرو کنم،نمی دانم که در آن تاریکی

با چه چیـزهـایی روبـرو خواهـم شـد. اگـر از مـیـان خاک  

سفـت، سـر بکشـم و بـالای سـرم را نـگاه کنـم، شایـد  

ساقـه های لطیفم آسیب ببیند. اگر شاخه هایـم به گُل  

نشیند، احتمال دارد بـچه ی کوچکی مرا  از ریشه بیرون  

بکشد.نه، همان بهتر که منتظـر بمانـم تا فرصـت بهتری  

نصیبم شود!»

   و بدین ترتیب دانه ی دوم منتظر ماند.

   مرغ خانگی برای یـافتن غذا،خاک بـاغچه را کند و کاو

می کرد،دانه را که دید،در یک چشم بر هم زدن قورتش

داد.

   دانـه ای کـه از حرکت و رشد و تکاپو بـازمـانده بـود،به

وسیله ی «سرنوشت» بلعیده شد! 


برچسب‌ها: سرنوشت, از ترس بترسید, فرصت, عامل باشید
 |+| نوشته شده در  دوشنبه ۱۸ مرداد ۱۳۹۵ساعت 19:34  توسط بهمن طالبی  | 
  بالا