|
ششم و متوسطه اول
|
||
|
آگاهی انسانی، آگاهی اجتماعی |
یک روز گـرگ و روبـاه و قـاطـری بـه هم رسیدنـد.گرگ
بسیـار گرسنه بود و پی بهانـه ای می گشت تا هر طـور
شده یکی از آن دو را بـدرد و بـخورد.پس گفت:یکی از ما
بـاید کشته شود،پس بیاییم سن خود را بگوییم،هر کس
که سنش بیشتر بود او را قورمه می کنیم و می خوریم!
آنگاه به روباه گفت:ای روباه تو چند سال داری؟
روباه گفت:من در حضور آقای قاطر جسارت نمی کنم،
ایشان بزرگ ترند،اول ایشان بگویند.
گرگ رو به قـاطـر کرد و سنش را پرسید.قاطر تـأمـلی
کـرد و گـفـت:از شـمـا چه پـنـهان،مـن سـواد نـدارم.امـا
راستش را بخواهید،پدرم سال تولدم را روی سم راستم
حک کـرده است.هـر یـک از شـمـا سـواد دارد بیاید آن را
بخواند تا اشتباهی در کار نباشد.
روباه گفت:من خواندن بـلـد نیستم.
گرگ با غـروری که داشت،گفت:من می خوانم!
پشت پای قاطر رفتن همان و لـگد قاطر که بـه سرش
خورد همان.
در این موقع روباه بی درنگ و با سرعت بسیار زیـاد از
مهلکه گریخت.وقتی رهگذران شتاب زیـاد او را دیـدنـد از
او پرسیدند که با آن هول و اضـطراب کجا می رود؟
روباه گفت:می روم سر خاک پدرم تا به روان او فاتحه
بخوانم که چه خوب کرد مـرا به مکتــب نفرستاد؛وگـرنـه
من هم دچار عاقبت گرگ می شدم!
درسهایی از تاریخ
دکتر صادق رضا زاده ی شفق
|
|