|
ششم و متوسطه اول
|
||
|
آگاهی انسانی، آگاهی اجتماعی |
تیـرگیهـا را نـمـودم روشنـی
تـرس ها را جملـه کردم ایمـنی
ایمنـی دیدنـد و تا ایمن شدند
دوستـی کردم،مـرا دشمن شدند
کارهـا کردنـد ، امـا پـست و زشت
ساختـنـد آئینـه ها ، امـا ز خشت
تـا که خود بشنـاختـنـد از راه، چاه
چاه هـا کنـدنـد مـردم را براه
روشنـی هـا خواستـنـد، امـا ز دود
قـصـر ها افـراشتنـد ،امـا به رود
قـصـه ها گفتنـد بی اصـل و اساس
دزدها بـگمـاشتـنـد از بهـر پاس
جامـهـا لبـریـز کردنـد از فـساد
رشتـه هـا رشتـنـد در دوک عنـاد
درس هـا خوانـدنـد ،امــا درس عـار
اسـب هـا رانـدنـد ، امـا بـی فـسار
دیـو هـا کـردنـد دربــان و وکـیـل
در چه مـحضــر؟ مـحضـر حـی جلـیـل
سجده ها کردند بر هر سنگ و خاک
در چه مـعـبـد ؟ مـعـبـد یـزدان پـاک
|
|