|
ششم و متوسطه اول
|
||
|
آگاهی انسانی، آگاهی اجتماعی |
روزی مارتین با چهـره ای بسیار غمگیـن به خانـه آمد.
همسرش با دیـدن حال و روز او می پـرسد که چه شده
و چرا این قدر غمگین است.
مارتین لوترکینگ با دلگیـری خاصی می گوید : هیچ!
چنـد لحظـه بعـد همسرش در حالی که لبـاس سیـاه
مخصوص عزا پوشیـده بود به اتاق برمی گردد. مارتین با
تعجب از او می پرسد چرا لباس عـزا بر تن کرده است.
همسرش می گوید: « نمی دانـی! او مـرده! »
مارتین می گوید: کی؟
همسرش پاسخ می دهد: « خدا »
مارتین بهت زده می گوید: « این چه حرفی است که
می زنی؟!»
همـسرش جواب مـی دهـد: « اگر خدا نـمـرده، پس
چرا این قدر غمگینی؟!»
از خاطرات دکتر مارتین لوترکینگ

|
|