|
ششم و متوسطه اول
|
||
|
آگاهی انسانی، آگاهی اجتماعی |
پدرم،بهـاء ولـد، انسان با خدا و اهل علم و دانش بود.
مجالس درس زیادی برپا می کرد و در باره ی دین داری،
انسان دوستـی و فرمـانبرداری از خداونـد در میان مردم
سخنرانـی می کرد.برای همین شـاگردان و طـرف داران
زیـادی داشت.در خانه رفتـار خوبی با من و افراد خانواده
داشت.من هم با الـگو قـرار دادن پـدرم،سعی می کردم
از او راه نزدیکی به خدا را بیاموزم.
یادم می آید که در شش سالـگی نمـاز می خواندم و
هفتـه ای دو تا سه روز را روزه می گرفـتم.گاه گاهی به
مـکانـی خیـره می شـدم و بـه خداونـد می انـدیشیـدم.
کم کم عـادت کردم که بـا نگریستـن به هر چیزی،به یاد
خدا بیفتم.احساسی که برایـم لـذت آور و آرامش بـخش
بود.
|
|