ششم و متوسطه اول
 
 
آگاهی انسانی، آگاهی اجتماعی  
 
 

   پنج شش سالگی ام را بیشتر به بازی و گشت و گذار  

با هم سن و سال هایم می گذرانـدم.یادم می آید در یک 

جمعـه ی زیبـا،بچه ها مثل همیـشه به دنبالم آمدند تا با  

هم به بازی و گردش برویـم.من از خدا خواسته،در حالی  

که آخریـن لقمـه ی صـبـحانـه را قـورت مـی دادم،از مادر 

اجازه گرفـتـم و بـه سرعـت بـاد خود را به آنهـا رسانـدم. 

   بازی شروع شد و مـا آن چنـان سرگرم بازی بودیم که  

متوجه گذشت زمان نشدیم که ناگهـان صـدای اذان بلند  

شد و دریافتیم که ظهر شده است.همـان طور که صدای  

دل نشین اذان در جانمـان می نشست،در آسمـان پرواز  

پرنده هـا را نظاره می کردیم.در این میان یکی از بچه ها  

گفت:بیـایید به پشت بـام بـرویـم تا پـرنـدگان را از نزدیک  

ببینیم.هنـوز حرفـش تمام نشده بود که خود را به پشت  

بام رسانده بودیم.پرواز دسته جمعی پرندگان در آسمان   

صـاف واقـعـا" دیـدنـی بـود.آنهـا گاهـی در کنار هم پرواز  

می کردنـد و گاهـی از هـم فاصلـه می گرفتند و در آبی  

آسمان پراکنـده می شدنـد. 

   پـریدن و پـرواز کردن برای من یک آرزو بود.گفتم: کاش  

می شد آدمـی بر روی ابـرهـا بـپـرد و از این دنیـا فاصله  

بگیرد.نگاه کودکانـه و شگفت انگیز دوستانم مرا غافلگیر  

کرد.انگار آنهـا با شنیـدن صـدای من خشکشان زده بود. 

نمی دانـم! امـا حس کردم آنهـا مـرا نمی بینـنـد و دارند  

دنـبـالـم می گـردنــد.از کـنــارم رد مـی شـدنـد،امـا مـرا  

نمی دیدند.احساس کردم در میانشان نیستم.در همین  

مـوقع مـردانـی سبـز پـوش را دیـدم که مـرا بـه آسـمـان  

می بـرند.چه قـدر آرام بخش بود! پـرواز بدون بـال!  

   ایـن صـحنـه زود از جلـوی چشمانم محو شد و دوباره  

خود را در مـیـان دوستـانـم دیـدم که کنـجکـاوانـه به من 

می نـگریستـنـد.یکـی از آنـهـا در حـالـی کـه مِـن و مِـن  

می کرد،گفت:جلال الدین کجا بـودی؟ غیبت زده بود! 

   گفتـم:یعنـی چه! مـن همیـن جا بـودم! مگر صدایم را  

نمی شنیدید که با شما حرف می زدم؟! 

   آنها در حالی که به طرفم می آمدند و بر سر و صورتم  

دست می کشیـدنـد،گفتـنـد: نـه! تو برای مدتی این جا  

نبودی،راستش را بگو کجا رفتـه بودی؟! 

   این ماجرا همه جا پخش شد.از فردای آن روز فهمیدم  

که دیگر آن کـودک پنج،شش سـالـه ی دیـروز نیستـم و  

بـایـد بـا دقـت بیشتـری به اطـرافـم نـگاه کنـم و مـراقـب  

سخنان و رفتـارم باشم.   


برچسب‌ها: جلال الدین محمد مولوی, مولا جلال الدین محمد, سیر در آسمان, پرواز
 |+| نوشته شده در  جمعه ۲۷ فروردین ۱۳۹۵ساعت 18:3  توسط بهمن طالبی  | 
  بالا