|
ششم و متوسطه اول
|
||
|
آگاهی انسانی، آگاهی اجتماعی |
در ایامـی که مـحمـد پیش عمـویش ابـو طـالب به سر
می برد و هنوز به حد بلوغ نرسیده بود،همراه او به سفر
می رفت.وقتی ابو طـالب برای تجارت رهسپار شام شد،
محمـد را نیز با خود برد.به سوریه که رسیدند،در نزدیکی
دیـری پـایـیـن آمده،خیـمـه و خرگـاه زدنـد و به استراحت
پرداختند.
راهب آن صومعه که «بُحَیرا» نام داشت،همه ی قافله
را بـه مـهـمـانی دعـوت کرد.همـه دعـوت بحیرا را اجابـت
کردنـد و بـه دیـر رفتـنـد و فقـط محمـد بود که به خواست
عمویش در کنار اثاث کاروان باقـی مانـد.
بحیرا قبل از آنکه به راهبان دستور دهد برای کاروانیان
غذا بیاورند،پرسید که آیا همه آمده اند؟
ابو طالب گفـت:همـه آمده اند،جز نوجوانی که از همه
خردسال تر است.
بحیرا گفت:او را هم بیاورید.
ابو طالب مـحمـد را که زیـر درخت زیـتـونی تـکـیـه زده
بود،صدا زد.
وقتی که محمد جلو آمـد،بحیرا نگاه عمیقی به او کرد
و گفت:نزدیک بیا،با تـو سخنـی دارم.سپس مـحمد را به
کناری کشید.ابو طالب نیز به نزد آنهـا رفت.
بـحیرا به مـحمـد گفـت:«به لات و عُـزّی تـو را سوگنـد
می دهم پـاسخ پرسش مـرا به راستـی بـدهی!»
مـحمـد گفت:«بـدتـریـن چیـزهـا نـزد مـن ایـن دو بـت
هستند!»
بـحیـرا گفت:«به خدای یگانـه سوگنـدت می دهـم که
راست بگویی.»
مـحمـد گفت:«مـن همیـشه راست می گویم و هرگز
دروغ نگفته ام.»
بـحیـرا پـرسید:«چه چیز را بیشتـر دوست داری؟»
محمد گفت:«تـنـهـایی را.»
بـحیـرا پرسیـد:«بـه چه چیـز بیشتـر نگاه می کنی و
دوست داری که به سوی آن نگاه کنی؟»
گفت:«آسمان و ستارگانی که در آن است.»
پرسید:«به چه فکر می کنی؟»
محمد سکوت کرد ولی بحیرا به دقت به پیشانـی وی
نگاه کرد.
بـحیـرا پـرسـیـد:«چه هنـگام و بـا چه انــدیــشــه ای
می خوابی؟»
محمد گفت:«هنگامی که چشم به آسمـان دوخته و
ستـارگان را می نگـرم و آنهـا را در دامــان خود و خود را
بالای آنها می یابم.»
بحیرا پرسید:«آیا خواب هم می بینی؟»
مـحمـد گفت:«آری و هر چه را در خواب می بینـم،در
بیداری نیز همان را می بینـم.»
پرسید:«مثلا" چه خوابی می بینی؟»
محمد سکوت کرد و چیزی نگفت.
بـحیـرا گفت:«آیـا ممکن است میان دو شانه ی تو را
ببینم؟»
محمد بی آن که از جای خود حرکت کند،گفت:«بیا و
ببین.»
بحیرا از جا بـرخاستـه نـزدیک آمد و لباس محمد را از
روی شانه اش کنار زد.خالی سیـاه پـدیـدار شد.زیر لب
گفت:«همان است.»
ابوطالب پرسید:«کدام است؟چه می گویی؟»
بحیرا گفت:«نشانـه ای که در کتابهـای مـا خبر از آن
داده اند.
ابوطالب پرسید:«چه نشانه ای؟»
بحیرا گفت:«بگو این جوان با تو چه نسبتی دارد؟»
ابو طالب چون محمـد را مانـنـد یکی از فـرزنـدان خود
دوست داشت،گفت:«فـرزنـد من است.»
بحیرا گفت:«نه! پـدر این جوان بـایـد مـرده باشد.»
ابـو طالب گفت:«تـو از کجا دانستـی؟ آری این پسر،
فرزند برادر من است.»
بحیرا به ابو طالب گفت:«گوش کن،آینده ی این پسر
بسی درخشان و شگفـت آور است،اگر آنچه را که من
دیـده ام،دیگران ببینند و او را بشنـاسند،حتـمـا" وی را
می کشند.او را از دشمنان حفظ کن.»
ابو طالب گفت:«بـگـو او کیـست؟»
بـحیـرا گفت:«در چشمـهـای او عـلامـت چشمهـای
یک پیغمبر بزرگ و در کتف او مُهر نبوّت وجود دارد.»
|
|