|
ششم و متوسطه اول
|
||
|
آگاهی انسانی، آگاهی اجتماعی |
من دختـر یک رانـنـده ی کامیـون هستـم و تا سیـزده
سالگی ام پدرم را به ندرت می دیدم.وقتی خواب بـودم
از خانه می رفت و وقتی برمی گشت که به خواب رفته
بودم.فقط گـاهی در اعیـاد و ایـام تـعـطیـل سالانـه او را
می دیدم.اما همین مواقع هم مُغتـنـم بود.پـدرم در ایـن
مناسبت ها از خاطرات خود و همکارانش می گفت.پـدر
همیشه در سفر من همیشه در هر مجلسی با صدایی
بلند و خشن همـه ی قوانین و مقررات مربوط به جاده و
زندگی را نقل می کرد. قوانینی که درس هـای توانـایی،
عشق،صداقت و مهربانی در زندگی بود.
یک روز عصـر پـدرم بعد از تحویـل محمـوله ی کـامیـون
داشت به خانه برمی گشت که در کنار بـزرگـراه مـتـوجه
خانـمـی می شـود که داشـت چرخ یــدک را از صـنـدوق
ماشینش در می آورد تا پنچری ماشینش را بگیرد.پـدرم
کمی جلوتر تـوقـف می کنـد و پـیاده می شود.خود را به
آن خانم معـرفی می کـنـد و اجازه می خواهـد که بـه او
کمک کند.آن زن از مهربانی او تشکر می کند و آچار چرخ
را به پدرم می دهد.در حالی که پدر مشغول تعویض چرخ
است،آن زن از بی اعتمادی مردم به هم به خاطر جرم و
جنایـت گـلـه می کند و می گویـد این وضـع سبب شـده
مردم از کمک به یک دیگر خودداری کنند و اصلا" اعتنایی
به هم نکنند.
وقتی که لاستیک تعویض شد و پـدرم وسایـل را جمع
کـرد،آن زن یک اسکنـاس بیست دلاری را به طرف پـدرم
گرفت.پـدر لبـخنـد بـه لـب گفت:«نـیـازی به پرداخت پول
نیـست.من زن و یک دختـر دارم که هـمـیـن تـازگـی هـا
رانندگی یاد گرفته اند و تـنها امـیـدم به هنگام یک چنین
حوادثی این است که یک نـفـر انسان صـادق و صمیمی
ماشینش را متوقف کند و همان کاری را برای آنها انجام
دهد که من برای شما کردم.»
سالـها بعد وقتی که شـاغـل شدم مـجبـور شـدم در
آپارتمانی در کانزاس ساکن شوم.در سازمـانی حقوقی
کار می کردم و به خاطر رسیدگی به پـرونـده ها مرتب
به سفر می رفتم.یک روز ماشین هم اطاقی ام را قرض
گرفتم که به سفری چهار ساعته بروم.هنوز به نیمه ی
راه نرسیده بودم که لاستیک عقب سمت چپ ماشیـن
ترکید.به هر زحمتی که بود ماشین را کنترل کردم و بـه
گوشه ی خیابان رفتم.در حالی که از تـرس می لرزیدم
به سراغ یـدک رفـتـم.در همین موقع یک کامیون هجده
چرخ مـثـل بـاد از کـنـار مـا رد شد.جک را زیـر مـاشـیـن
گذاشتم که صـدای تـرمـزهای بادی کامیونی به گوشم
رسید.وقتی سر بلند کردم دیدم راننده ی یک کامـیـون
از حاشیه ی جاده به طرف مـا می آید.او توضیح داد که
راننده ی کامیون قبلی با تماس رادیویی به او اطلاع داد
که زنی در کنار جاده به کمک احتیاج دارد.بیست دقیقه
بعد وقتی که کار تمام شد،او به مـن گفـت که لاستیک
یـدک وضـع مناسبـی نـدارد و در اولـیـن فـروشـگـاه یک
لاستیک نو بگیرم. همـان طور که داشتـیـم خداحافظی
می کردیـم،یـک اسکـنـاس بیست دلاری بـه طـرف او
گرفتم.او خندید و گفت:«من یک دختر دارم که تقریـبـا"
هم سن وسـال شماست و تنها امـیـدم این است که
اگر چنین اتـفـاقی بـرای او بیـفتد، یک انسان صادق و
صمیمی به کمک او بشتابد،هـمـان طـوری که مـن بـه
کمک شما شتافتم.»
همان حرف های پـدرم را می شنیدم.با او در باره ی
پدرم صحبت کردم.او خندید و بعد از گذشتن از جاده به
طرفم برگشت و گفت:«پدرتان مرد خوبی است...او به
قانون جاده ها آشناست.»

|
|