ششم و متوسطه اول
 
 
آگاهی انسانی، آگاهی اجتماعی  
 

 

 

  می دانیم که تهران در اوایل حکومت قاجار به وسیلـه ی آقا محمـدخان 

 

به پایتختی انتـخاب شد. در اواخر قاجاریـه،با ضعیـف شدن حکومـت، هر

 

یک از چهـار محلّـه ی آن روز شهــر، بیـش تـر بـه وسیلـه ی خود مــردم

 

اداره می شد تا حکومت. در واقع در هر محله ای یک بزرگ و معتمد وجود

 

داشت که مردی جَنم دار و با نفوذ و پهلوان مسلک بود و برای خود پیروان

 

و همـراهـان و همفکرانی داشـت و اهل مـحل هم او را قبـول داشته، به

 

وجودش افتخار می کردند و یا لااقل در حل مشکلات خود یا رفع اختلافات

 

به او رجوع کـرده، از نفوذ و احترامش برای چاره کردن دردهای خود سود

 

می بردند. 

 

   پـهلـوانِ نامـی محلـه ی «چالـه میدان» لـوطی معصوم بود که هر وقت

 

قداره می کشیـد، شهـر به هـم می ریـخت و میان تهرانـی ها این شعر

 

رواج داشت که:  

 

                       آی لوطی معصوم 

 

                       برق قدّاره ت تهروونو لرزوند 

 

  

 

   اما پهلوان محلـه ی سَنگِلَج که او هم مـردی نیـرومـنـد و پر مـایه بـود و

 

حفظ  امنیت و رتق و فتق امور محله و دستگیری از ضعفا در دست او بود،

 

داش غضنفر نام داشت. داش غضنفر چندین و چند زورخانه و حمام داشت

 

که بچه های محله در خزینه هایش شنا یاد می گرفتند.   

 

   هر سال موقع محرّم و صفـر در چاله میدان و سنگلج و همین طور در دو

 

محله ی دیگر شهر عزاداری و هیئت و تکیه به راه می افتاد. اما در این دو

 

محلـه، لـوطـی مـعصـوم و داش غضنـفـر شصت شبانه روز سیـنـه زنی و

 

عزاداری و تعزیه خوانی داشتند و هر سال ناصرالدین شاه در مـاه مـحرم

 

یک شب به تکیه ی سنگلج و یک شب به تکیه ی چاله میدان می رفت. 

 

   بعد از ماه صـفـر،که عـزاداری هـا تمام شده و تکیـه هـا جمع می شد

 

مسابقه ی پهلوان های محله ها با هم شروع می شد و پهلوان یک محل

 

از حریف خود که پهلوان محله ی دیگر بود، دعوت می کرد برای کشتی و

 

زورآزمایی به زورخانه یا میدان آن محله بیاید و در میدان رزم با هم سرشاخ

 

شوند.

 

   چند روز پیش از روز مسابقه هم، نوچه های هر پهلوان مراقب حال و روز

 

او می شدند که چه بخورد و چه نخورد و چه بکند و چه نکند تا او برای رزم

 

با پهلوان دیگر کم نیاورد.

 

 

  و بـالاخره در روز مـوعـود که مسابقه بـرگـزار می شد، پهلوان دعوت شده

 

به همراه سران و جمعی از اهالی محله ی خود به سمت محله ی دیگر به

 

راه می افتادند و مردم در بین راه این شعر را می خواندند که:

 

 

        بارها گفت محمد که علی جان من است 

 

        هم به جان عـلی و جان محمـد صلوات

  

 

   و همه با هم صلـوات می فرستادند تا به میدان آوردگاه برسند. 

 

   از سوی دیگر پهلوان میزبان هم با همراهان و اهـالی محله خود با گاو و

 

گوسفند قربانی و منقـل های اسپند به استقبال می آمدند. 

 

   وقتی دو پهلـوان به هم می رسیدنـد روی یک دیگـر را می بـوسیـدنـد و

 

لبـاس ورزشی بر تـن کرده و وارد گود زورخانـه و میـدان مبـارزه می شدنـد

 

تا با هم کشتی بگیرند. پس از آن مرشد در مَنقِبَت شاه مردان و شهسوار

 

اسـلام ــ مـولا علـی علیه السلام ــ اشعـاری را مـی خوانـد، و دو حریــف

 

مشغـول زورآزمـایـی شـده و تمـاشاچیان دو محلـه نیز در کنـار هم با شور

 

و اشتیاق تمـام شاهد کشتـی مـی شـدنـد تا این که با به خاک رسیـدن

 

پشت یکی از پهلـوانـان، کشتی تمام شود.

 

   طبق رسمـی که در میـان پهلوانـان رایـج بود، اگر پهلـوان میهمان زمین

 

می خورد، پهلوان میزبان به احتـرام میهمـانـداری، کت او را می بوسیـد و

 

دست او را به عنوان قهرمان بالا می برد.

 

 

   در یکی از آن سالهـا بـود که داش غضنفـر سنگلـجی با همان تشریفـات

 

برای مسابقه به محله ی چالـه میدان می رفـت، امـا در نزدیکـی زورخانـه،

 

نـاغافـل زمین خورده و یک دستش می شکند.جوانان سنگلج در حالی که

 

از این وضع به هم ریختـه بودند، پوسـت خربـزه ای را در کنار مسیـر حرکت

 

پهلوان می بینند و مُدّعی می شوند که چاله میدانی ها عمدا" آن پوست

 

خربزه را زیر پای پهلوان آنها انداخته اند.

 

   کار بـالا گرفته و نـوچه هـای داش غضنفـر قـداره مـی کشنـد، ولـی در

 

همیـن هنـگام لوطـی معصـوم پیش آمـده و به علامت شکست خود،کت

 

داش غضنفر را مـی بوسـد و با این کار جلـوی قتل و خونریـزی را گرفتـه و

 

غائله را می خواباند.

 

 |+| نوشته شده در  یکشنبه ۲۴ بهمن ۱۴۰۰ساعت 21:10  توسط بهمن طالبی  | 
  بالا