ششم و متوسطه اول
 
 
آگاهی انسانی، آگاهی اجتماعی  
 

 

ای دماوندِ پس از باران من

 

ای رسیده تا لب ایوان من

 

ای تکانده برف را از شانه ات

 

باز بیرون آمدی از خانه ات

 

آمدی با آن کلاه برف خود

 

آمدی با شال آه ژرف خود

 

شیر صبح و نان خورشیدت به دست

 

گام های گرم تو یخ را شکست

 

ای عموی پیر من حرفی بزن

 

بر سکوت شیشه ها برفی بزن

 

 

ای نهان در هاله‌ی افسانه ها

 

شعله هایت در اجاق خانه ها

 

باز هم از نور و از آتش بگو

 

بازهم افسانه از آرش بگو

 

تیر آرش راه می‌پوید هنوز

 

در مسیرش می‌دمد گل‌های روز

 

چشم آرش چون هوا بارانی است

 

تیر او در اوج سرگردانی است

 

باز آرش همچو روحی شعله ور

 

می‌سپارد راه در این بوم و بر

 

جان آرش باز هم پر می‌زند

 

گوش کن، دارد یکی در می‌زند

 

می‌رسد از راه ابری تیره فام

 

روی لب‌ها حرف‌هایی ناتمام

 

میهمان حس می کند ناخوانده است

 

پشت در آهی از او جا مانده است

 


برچسب‌ها: عمران صلاحی, شعر معاصر ایران, دماوند, دماوند پس از باران
 |+| نوشته شده در  چهارشنبه ۶ فروردین ۱۳۹۹ساعت 21:41  توسط بهمن طالبی  | 
  بالا