ششم و متوسطه اول
 
 
آگاهی انسانی، آگاهی اجتماعی  
 

 

   به سیاره ی دوم که رسید، سیاره یه مرد مغرور و خودپسند بود. 

 

مرد خودپسند همین که شازده کوچولو رو دید با صدای بلند گفت که:

 

به به یکی از ارادتمندانم به دیدن من آمده!

 

   شازده کوچولو سلام کرد و گفت: شما خیلی کلاه عجیبی دارید!

 

   مرد گفت: این کلاه رو برای این دارم که به دیگران سلام بدم. یعنی

 

وقتی که همه برام دست می زنند و من رو تشویق می کنند اونو بردارم

 

و به همه سلام بدم. اما فعلا" که کسی به اینجا نیومده.

 

   شازده کوچولو که چیزی از حرف های مرد نفهمیده بود گفت: من

 

متوجه نشدم. چطور؟

 

    مرد گفت: دست هایت را به هم بزن.

 

    شازده کوچولو تا دست زد، مرد بلند شد و کلاهش رو از سرش

 

برداشت و به شازده کوچولو سلام داد.

 

   مرد گفت: تو واقعا" منو تحسین می کنی ؟

 

   شازده کوچولو گفت: تحسین کردن یعنی چی؟

 

    مرد گفت: یعنی تو هم باور داری که من زیباترین و خوش تیپ ترین

 

مرد دنیام و از همه هم پولدارتر و باهوش ترم؟!

 

   شازده کوچولو گفت: من آخه کس دیگه ای رو جز تو در این سیاره

 

نمی بینم. چطوری بهت بگم که تو بهترین هستی؟

 

   مرد گفت: حالا تو این لطفو در حق من داشته باش و من رو تحسین

 

کن .

 

   و شازده کوچولو مرد را بدون هیچ پرسشی، تحسین کرد و از اونجا

 

رفت.

 

   مقصد بعدی شازده کوچولو سیاره ای بود که در اونجا یک مرد مست

 

زندگی می کرد. یک مرد مستی که با کلّی بطری خالی رو به رویش

 

نشسته بود. شازده کوچولو سلام کرد و گفت: چه کار می کنی؟

 

   مرد گفت که: می می خورم.

 

   شازده کوچولو گفت: چرا؟

 

   مرد گفت: تا که فراموش کنم. 

 

   شازده کوچولو گفت: چه چیزی را فراموش کنی؟

 

    مرد گفت: تا فراموش کنم که چقدر شرمنده ام!

 

    شازده کوچولو گفت: چرا؟! از چی شرمنده ای؟!

 

   مرد گفت: از این که همیشه مستم و شراب می خورم.

 

   شازده کوچولو هاج و واج موند و از اونجا رفت.

 

   سیاره ی چهارمی که شازده کوچولو پاشو توش گذاشت سیاره ی

 

یک مرد تاجر بود.

 

   این تاجر، این قدر سرش مشغول بود که اصلا" نگاهی به شازده

 

کوچولو نکرد. شازده کوچولو سلام کرد و گفت: ببخشید آقا شما سیگارتان

 

خاموش شده است.

 

    تاجر گفت: سه و دو می کند پنج. پنج و هفت، دوازده. دوازده و سه

 

پانزده. سلام. پانزده و هفت، بیست و دو. نمی رسم روشنش کنم.

 

بیست و شش و پنج سى و یک. اوف! پس جمعش مى‌کند پانصد و یک

 

میلیون و ششصد و بیست و دو هزار هفتصد و سى و یک.

 


  ـ پانصد میلیون چى؟

 


  ـ ها؟ هنوز این جایى تو؟ پانصد و یک میلیون چیز. چه مى‌دانم، آن قدر

 

کار سرم ریخته که!… من یک مرد جدى هستم و با حرف‌هاى هشت‌ مَن‌

 

نُه شاهى سر و کار ندارم! … دو و پنج هفت …

 


شهریار کوچولو که وقتى چیزى مى‌پرسید، تا جوابش را نمى‌گرفت دست

 

بردار نبود دوباره پرسید: پانصد و یک میلیون چى؟

 


مرد تاجر سرش را بلند کرد: تو این پنجاه و چهار سالى که ساکن این

 

سیاره ام همه‌اش سه بار گرفتار مودماغ شده‌ام. اولیش بیست و دو

 

سال پیش یک سوسک بود که خدا مى‌داند از کدام جهنم پیدایش شد.

 

صداى وحشتناکى از خودش در مى‌آورد که باعث شد تو یک جمع چهار

 

جا اشتباه کنم. دفعه‌ى دوم یازده سال پیش بود که استخوان درد

 

بىچاره‌ام کرده بود. من ورزش نمى‌کنم. وقت یَلّلی تَلّلى هم ندارم.

 

آدمى هستم جدى … این هم بار سومش!… کجا بودم؟ پانصد و یک

 

میلیون و…


   ـ این همه میلیون چى؟


   تاجر فهمید که نباید امید خلاصى داشته باشد. گفت: میلیون‌ها از این

 

چیزهاى کوچولویى که پاره‌اى وقت‌ها تو هوا دیده مى‌شود.


   ـ مگس؟


   ـ نه بابا. این چیزهاى کوچولوى براق.


   ـ زنبور عسل؟


   ـ نه بابا! همین چیزهاى کوچولوى طلایى که وِلِنگارها را به عالم

 

هپروت مى‌برد. گیرم من شخصا" آدمى هستم جدى که وقتم را صرف

 

خیال‌بافى نمى‌کنم.

 

   ـ آها، ستاره؟


   ـ خودش است: ستاره.


   ـ خب پانصد میلیون ستاره، به چه دردت مى‌خورد؟

 

   ـ پانصد و یک میلیون و ششصد و بیست و دو هزار و هفتصد و سى و

 

یکى. من جدیم و دقیق!

 

   ـ خب، به چه دردت مى‌خورند؟

 

   ـ به چه دردم مى‌خورند؟

 

   ـ ها؟!

 

   ـ هیچى تصاحب‌شان مى‌کنم.

 

   ـ ستاره‌ها را؟

 

   ـ آره خب.

 

   ـ آخر من به یک پادشاهى برخوردم که…

 

   ـ پادشاه‌ها تصاحب نمى‌کنند بلکه بهش "سلطنت" مى‌کنند. این دو

 

تا با هم خیلى فرق دارد.

 

   ـ خب، حالا تو آن‌ها را تصاحب مى‌کنى که چى بشود؟

 

   ـ که دارا بشوم.

 

   ـ خب دارا شدن به چه کارت مى‌خورد؟

 

   ـ به این کار که، اگر کسى ستاره‌اى پیدا کرد من ازش بخرم.

 

   شهریار کوچولو با خودش گفت: این بابا هم منطقش یک خرده به

 

منطق آن دائم‌الخمره مى‌بَرَد.

 

    با وجود این باز ازش پرسید: چه جورى مى‌شود یک ستاره را صاحب

 

شد؟

 

   مرد تاجر بى درنگ با اَخم و تَخم پرسید: این ستاره‌ها مال کى‌اند؟

 

   ـ چه مى‌دانم؟ مال هیچ کس.

 

   تاجر گفت: پس همه ی این ستاره ها مال من است چون من اولین

 

نفری بودم که پیدایشان کردم. 

 

   شازده کوچولو گفت: همین به نظرت کافیه؟!

 

    تاجر گفت: بذار یه سوال بپرسم. اگر تو یه جزیره برای خودت پیدا

 

کنی که هیشکی قبل تو، پیداش نکرده باشه، طبیعتا" اون جزیره مال

 

توئه مگه نه؟ ستاره ها هم مال منه دیگه. یه فکر جدید که هیچکس به

 

اونا فکر نکرده.

 

   شازده کوچولو، به هیچ وجه با این عقاید آدم بزرگ ها کنار نمی آمد.

 

واسه همینم جواب تاجر رو این طوری داد که: من یک گل دارم که هر

 

روز آبش می دهم. سه تا آتش فشان هم دارم که هفته به هفته پاکشان

 

می کنم، چون آتش فشان خاموش را هم پاک می کنم. آخر از کجا معلوم

 

که همیشه اینجور بماند. برای آتش فشان هایم و برای گلم مفید است

 

که من صاحبشان باشم. ولی تو برای ستاره ها فایده ای نداری.

 

   تاجر هر چه سعی کرد جوابی بدهد. نتوانست و شازده کوچولو هم از

 

آنجا رفت که رفت.

 

   سیاره ی پنجم اما بسیار عجیب بود. سیاره ی پنجم از همه سیاره ها

 

کوچیک تر بود و فقط جای یه فانوس و یک مردی که فانوس ها را روشن

 

می کرد جا داشت.

 

   شازده کوچولو هر چی با خودش فکر کرد که آخه این سیاره گوشه یه

 

آسمون که نه توش یه خونه هست و جز این فانوس افروز یه آدمم توش

 

نیست، فانوس و فانوس افروز چی کار می کنند و به چه درد می خورن،

 

به نتیجه ای نمی رسید.

 

   به هر حال سعی کرد یه دلیلی برای خودش پیدا کنه و گفت: شاید

 

این مرد یه کار غیر معقول انجام بده ولی حداقل به اندازه ی اون قبلیا،

 

کار غیر معقولی نمی کنه. وقتی که فانوسش رو روشن می کنه، مثل

 

اینه که یک گل یا یک ستاره ی دیگه اضافه کرده. وقتی هم که فانوسش

 

رو خاموش می کنه انگار یک گل یا یه ستاره رو خوابونده دیگه. این کار

 

خیلی قشنگه!

 

   شازده کوچولو خیلی مؤدب جلو رفت و گفت: سلام! چرا فانوستون رو

 

خاموش کردین؟

 

    مرد گفت: این یک دستوره.

 

    شازده کوچولو گفت: دستور چیه؟

 

   مرد گفت: این یه دستوره که باید بری و فانوستو خاموش کنی.

 

    شازده کوچولو گفت: نمی فهمم!

 

   مرد گفت: آخه فهمیدن نمی خواد. دستور یه دستوره و باید انجامش

 

داد.

 

   قبلنا خیلی این کار معقول بود. الان یه جوری شده که سرعت چرخش

 

سیاره زیاد شده و من فقط یک ثانیه وقت دارم که این رو خاموش و روشن

 

کنم. نمی دونم باید چیکار کنم.

 

   شازده کوچولو با خودش گفت: شاید به نظر من این مرد به هیچ وجه

 

مضحک و خنده دار نباشد. چرا که او می داند دقیقا" دارد چه کار می کند

 

حتی اگر یک دستور باشد.

 

   سیاره ی ششم، مقصد بعدی شازده کوچولو بود. این سیاره از همه ی

 

سیاره هایی که دیده بود ده برابر بزرگ تر بود. توی این سیاره یک آقای

 

پیری بود که کتاب های بزرگ و بسیار ارزشمند البته از نظر خودش

 

می نوشت. این آقای پیر تا چشمش به شازده کوچولو افتاد گفت: به به

 

یک کاشف اینجا اومده ... از کجا اومدی؟

 

    شازده کوچولو بدون اینکه به سوال آقای پیر جواب دهد گفت: این

 

کتاب های بزرگ چیه که اینجاست؟ شما اینجا چیکار می کنید؟

 

   مرد پیر گفت: من یه جغرافی دانم.

 

   شازده کوچولو از این که در طول این سفرها، با یه آدم درست حسابی

 

برخورد کرده بود خیلی خوشحال شد و به این آقای جغرافی دان گفت:

 

شما سیاره تون خیلی قشنگه! سیاره تون اقیانوسم داره؟ 

 

    پیرمرد گفت: من از کجا بدونم که اقیانوس داره یا نه؟

 

    شازده کوچولو گفت: کوه چطور؟

 

    پیرمرد بازم گفت: من نمی دونم آخه.

 

    شازده کوچولو برگشت و گفت: خب به من بگو، آخه مگه نگفتی

 

جغرافی دانی. پس چجوری نمیدونی؟ 

 

   پیرمرد گفت که: درسته که جغرافی دان هستم. ولی باید بهت بگم

 

که من فقط یک جغرافی دانم. ولی کاشف که نیستم . کار جغرافی دان

 

قرار نیست که از این شهر به اون شهر بره و یا اینکه بدونه که سیاره اش

 

کوه و دریا داره یا نه. جغرافی دان مقامش بالاتر از این حرفاس. در واقع

 

کار جغرافی دان اینه که از خونه اش بیرون نره و بلکه فقط کاشف ها رو

 

بپذیره و اونها بِرند، جستجو کنند و جغرافی دان خاطرات اون ها رو تو

 

کتابش بیاره.

 

   شازده کوچولو گفت: خب حالا که شما جغرافی دان هستید، می شه

 

به من بگید که کجای دنیا رو باید برم بگردم؟

 

    پیرمرد گفت که: اگر نطر منو می خوای برو به سیاره ی زمین. این

 

سیاره شهرت خیلی خوبی داره.

 

   و شازده کوچولو از آنجا رفت.

 

   دست آخر نیز سیاره ی هفتم، همان زمین شد.

 

 |+| نوشته شده در  شنبه ۵ بهمن ۱۳۹۸ساعت 0:0  توسط بهمن طالبی  | 
  بالا