|
ششم و متوسطه اول
|
||
|
آگاهی انسانی، آگاهی اجتماعی |
یکی دو روز دیگر گذشت و باز هم شازده کوچولو بحث گوسفند را پیش
کشید. باز هم من باید خودم همه چیز را می فهمیدم اما گفتم که هر چه
هست بذار بپرسه. یکباره پرسید که گوسفندها گل رو هم می خورن؟
من هم بهش گفتم که گوسفند ها هر چیزی رو می خورن. گفت حتی
گلی که خار داشته باشه؟ گفتم آره حتی گلی که خار داشته باشد.
گفت پس خار چه به درد می خورد؟
منم اون زمان که درگیر پیچ های هواپیمام بودم چیزی نگفتم. چون از
یه طرف دیدم که هواپیما درست شدنی نیست و از سوی دیگرم دیدم
که نه تنها هواپیما برای من دردسر شده ، بلکه آب آشامیدنی هم
نداریم. ولی شازده کوچولو ول کن نبود. باز هم پرسید که پس خارها به
چه دردی می خورند؟
من هم می دونستم که شازده کوچولو وقتی یه سوالی رو می پرسه
دیگه ول کن نیست، تا جواب بگیره! منم که عصبانی شده بودم و درگیر
هواپیما هم بودم برگشتم بهش گفتم که خارها به هیچ دردی نمی خورند.
فقط گل ها رو کمی موذی تر نشون می دن.
شازده کوچولو برگشت گفت که این حرفها چیه که می زنی، گلها
خیلی ساده اند. ضعیف اند. فقط اونها فکر می کنن که با خار داشتنشون
می تونن دیگران رو بترسونن.
شازده کوچولو خیلی خشمگین شده بود، اینو می شد توی صورتش
دید. یکهو شروع به حرف زدن کرد و گفت که: من یک سیاره دارم که
روبرویش یک سیاره دیگر وجود دارد که یک آدم سرخ توی اون زندگی
می کنه. اونم مثل تو جدّیه. کارش هر روز اینه که بشینه یه سری عدد
رو جمع کنه و خودش رو بگیره و هی بگه که من جدی هستم.
اون از نظر خودش خیلی آدم مهمیه ولی از نظر من اصلا" اون یه آدم
نیست بلکه یه قارچه. آب دهنی قورت داد و باز هم به عصبانیتش اضافه
شد. یکهو گفت: ببین میلیون ها سال است که گل ها خار می دهند.
میلیون ها ساله که گوسفندها، گل ها رو می خورن. پس خارها به درد
هیجی نمی خورن. به نطرت این جدی نیست که خارهایی که گل ها
می سازند، به درد هیچ چیز نخورن؟
اگر من یه گلی داشته باشم و بشناسم که هیچ کجای دنیا مثل اون
نباشه و یهو یه گوسفند بیاد اونو بخوره، این جدی نیست؟ این مهم
نیست؟!
شازده کوچولو نتونست بیش تر از این ادامه بده و یکهو زد زیر گریه.
دیگه نمی دونستم بهش چی بگم. نمی دونستم چی جوابشو بدم.
احساس کردم که خیلی بی مصرفم. این حس را داشتم . درون خودم
این حس را داشتم.
بعد از مدت کوتاهی تونستم اون گل رو بهتر بشناسم. فهمیدم که
شازده کوچولو یه گلی داره که بسیار هم ساده است و شازده کوچولو
اونو از خودشم بیشتر دوس داره!

این گل جای زیادی نگرفته. مزاحم کسی نشده . اصلا" معلومم نیست
که از کجا اومده ، بلکه یک گلی هستش که خودش روییده . یکهو از زیر
خاک سر درآورده و خودش شده یک گل زیبا و قشنگ.
شازده کوچولو نیز درست از همان زمانی که این گل سر از خاک برآورده
از او مراقبت کرده است و غنچه دادنش را تماشا کرده است و او را بزرگ
کرده است. اما این گل برای شازده کوچولو خیلی ناز می کرده، و دقیقا"
روزی که غنچه اش وا شده، شازده کوچولو اونجا بوده و به گل می گه:
وای شما چقدر زیبا هستید!
گل هم که عشوه گر بوده می گه: بله که زیبا هستم! من و خورشید
با هم در اومدیم.
شازده کوچولو همانجا فهمید که این گل آنقدرها هم که فکر می کرد،
فروتن نیست. اما از محبتی که به گل داشت کم نکرد او هر روز از گل
مراقبت می کرد. او هر روز برای گل حرف می زد. و باز هم گل با او ناز
می کرد. تا این که یک روز که شازده کوچولو قصد سفر کردن کرد. به
پیش گل رفت و گفت: خداحافظ گل!
گل به او جوابی نداد. شازده کوچولو دوباره از گل خداحافظی کرد و
گل که حرفهای شازده کوچولو را شنیده بود به او گفت: من خیلی احمق
بودم. از تو عذر خواهی می کنم، امیدوارم هر جا که میری موفق باشی!
شازده کوچولو از این که این بار ناز گل را ندید و ملامتی از او نشنید
تعجب کرد و گل ادامه داد: من تو رو دوست داشتم. تو هیچ وقت اینو
نفهمیدی شازده کوچولو. من تقصیرکارم. می دونم که باهات بد برخورد
کردم.
شازده کوچولو به او گفت که پس بگذار رویت یک حباب شیشه ای
بگذارم، آخر من نگران تو هستم!
گل گفت من به هیچ چیز نیاز ندارم. اگر نگران باد هستی. باید بگویم
که باد شب ها می تواند حال مرا جا بیاورد. اگرم که نگران حیوانات
هستی، باید بگویم که من خار دارم. خارهایی که می توانند از من
مراقبت کنند. حالا هم که می خواهی بروی، از اینجا برو... دیگه مهم
نیست، فقط سریع تر برو!
|
|